سهمِ ديگری
سهمِ ديگری، نام رمان بلندی از اريک امانوئل اشميت است که هشت سال قبل ترجمه کردم و هشت سال است که در کشوهای «ارشاد» خاک می خورد. حتی خبر انتشار آن را به خبرگزاری ايسنا و يکی دو جای ديگر هم دادند و بعد هيچ !
نسخه ای را که در ابتدا ترجمه کردم، با توجه به حساسيت های «ارشاد» تا حدودی در انتخاب واژگان کوشيدم گشاده دست نباشم و برخی واژه ها را تغيير داده بودم. همه ی اجزای لباس زير خانم ها، بدون استثنا «بالاپوش» شده بودند و از اين گونه تغييرات. بعد از اين که متوجه شدم که از اين «ارشاد» آبی گرم نخواهد شد، کار را از اول نگاهی انداختم و در واقع ترجمه ی سردستی کردم، واژه ها را به همان شکل واقعی شان برگرداندم و کتاب را همانطور که در اصل بود و هست ترجمه کردم. آثار دو رنگ بودن و قرمز شدن برخی واژه ها و خطوط در متن، اثرات ترجمه ی بار دوم است، فقط خودم می خواستم بدانم کجاها را بازبينی کرده ام.
سهم ديگری، طولانی است و پرحجم. اما در آخر سنوالی جدی در مقابل خواننده قرار می دهد، ما کيستيم و چه هستيم !
متن کامل سهم ديگری را می توان از اينجا برداشت.
در پائين چند سطری از کار را می آورم، تا با فضای اثر آشنا شويد :
ــ آدولف هيتلر، مردود.
اعلام نتيجه همان اثر را داشت که ضربهي خطکش فلزي روي دست کودک.
ــ آدولف هيتلر، مردود.
پردهي آهنين. تمام شد. ديگر راه عبوري نيست، برو بگذار باد بياد. بيرون
هيتلر نظري به اطراف افکند. دهها نوجوان، گوشها به رنگ خون، چانهها منقبض، تنها کشيده و روي نوک انگشتان پا، زيربغلها خيس از اضطراب، به نگهباني گوش ميدادند که سرنوشت آنان را از درون پوشهيي بيرون ميکشيد. هيچکس توجهي به او نداشت. هيچکسي متوجه عظمت کلامِ اعلامشده نبود؛ نزول فاجعه در سالن مدرسهي عالي هنرهاي زيبا، ترکشي که کائنات را لرزاند: آدولف هيتلر مردود شده.
در مقابل بيتفاوتي اين جمع، هيتلر به شک افتاد که آيا درست شنيده است. من عذاب ميکشم. شمشيري سرد به سينهام فرو رفته، درونم را ميدرد، خون از پيکر من جاريست و حتا يک نفر هم متوجه اين امر نيست؟ هيچکس بدبختي آوارشده در وجود من را نميبيند؟ با اين همه فشار، آيا روي اين کرهي خاکي من تنهاترينم؟ آيا همه ساکنان يک جهانيم؟
نگهبان خواندن نتايج را به پايان برده بود. برگهاش را تا کرد و لبخندي در خلاء به لب آورد. قدبلندِ زردنبو، درست مثل يک قلمبر خشک، پاها و دستهايي سيخ و کشيده، دراز و بيخاصيت، تقريباً مستقل از تن و به حالتي نهچندان مطمئن آويزان به تنه. محوطه را ترک کرد و به همکارانش پيوست. کار انجام شد. اصلاً ريخت و قيافهي جلادها را نداشت، ولي روحيه همان بود. مطمئن به اين که حقيقت ناب را اعلام کرده است. کودني از آن دسته که از يک موش ميترسد، ولي حتا لحظهيي هم به خود ترديد راه نداده بود که با آرامش و در عين خونسردي، بدون لرزشي در بدن اعلام کند: «آدولف هيتلر، مردود».
سال گذشته، باز هم همين عبارت هولناک را تکرار کرده بود. ولي پارسال، چنين اثر وخيمي نداشت. هيتلر، زحمت زيادي نکشيده بود؛ اولين بار بود که در امتحان شرکت ميکرد. در حالیکه امروز، اين عبارت در حکم نابودي و فنا بود: بيش از دو بارحق شرکت در اين امتحان را نداشت.
هيتلر از نگهبان، که حالا ديگر با بقيهي مشغول شوخي و خنده بود، چشم برنميداشت. بلوزي خاکستري، حدوداً سیساله، از نظر هيتلرکه فقط نوزده سال داشت؛ پيرمرد. براي آنها روزي عادي بود، روزي ديگر، روزي که به پايانرساندن آن توجيهي براي دريافتِ حقوق آخر ماه بود. براي هيتلر اما، اين روز، پايان دوران کودکياش بود؛ آخرين روزي که او هنوز ميتوانست بپذيرد شايد رؤيا و واقعيت با يکديگر همسان و همساز شوند.
سالن مدرسهي عالي، آرامآرام از جمعيت خالي ميشد، درست مثل يک ناقوس برنزي که خود را از طنين صدا تهی میکند و آن را در تمام شهر ميگسترانَد. جوانان کافههاي وين را براي لذتبردن از شاديِ پذيرفتهشدن و يا بهفراموشي سپردنِ اندوهِ مردودی، پُر ميکردند.
تنها هيتلر آنجا مانده بود، بيحرکت، بيحس و برافروخته. يکباره نگاهي از بيرون به خود انداخت، مثل شخصيت يک رمان: سالهاست که پدرش مرده است، مادرش را هم زمستان گذشته از دست داد، تنها صد کورون در جيب، سه پيراهن و يک مجموعهي کامل از آثار نيچه در چمدان دارد؛ فقر و سرما بر در ايستادهاند، و همين چند لحظه پيش او را از داشتن يک حرفه نيز محروم نمودند. اندوختهاش چيست؟ هيچ. پيکري استخواني، پاهايي بزرگ و دستاني کوچک. دوستي که هرگز جرأت نخواهد داشت از ناکامیاش با او بگويد، از بس که نزد او لاف زده بود. استفاني، نامزدي که هرازچندي برايش نامهيي مينويسد بدون اين که هرگز جوابي دريافت کند. هيتلر خود را در وضعيتي ترحمبرانگيز ميديد، احساسي که تمايل نداشت هيچگاه در کسي برانگيزاند.
نگهبانان به نوجوان گريان نزديک شدند. او را به نوشيدن يک فنجان شيرکاکائو در اتاق نگهباني دعوت کردند. مرد جوان تمکين کرد اما در سکوت همچنان به اشکريختن ادامه داد.
بيرون آفتابي گرم در پهنهي آسمان آبي، صاف و پُرازپرنده ميدرخشيد. هيتلر به اين نمايش طبيعت خيره شده بود و نميتوانست درک کند. نه انسان و نه طبيعت؟ آيا هيچکس در کشيدن بار اين زجر جانکاه با من هم صدا نميشود؟
هيتلر شيرکاکائو را نوشيد، مؤدبانه از نگهبانان سپاسگزاري کرد و تصميم به رفتن گرفت. اين ابراز همدردي نيز مايهي دلداريش نشده بود؛ مثل همهي رفتارهاي انساني، واكنشي است عمومي و استوار بر معيارهايي مشخص: ارزشها. تنها متوجه شخص او هم نيست، هيچ ارزشي ندارد.
مدرسهي عالي هنرهاي زيبا را با گامهاي كوتاه و شانههايي آويزان ترک کرد، رفت که لابهلای مردمِ وين گم شود. اين شهر جادويي، پُرشور، پُرنقشونگار و شکوهمند، صحنهي آمال و آرزوهايش؛ حالا قابِ تنگِ ناکاميهاي او شده بود. آيا باز هم به اين شهر عشق خواهد ورزيد؟ آيا باز هم خود را خواهد ستود؟
آنچه که در روز 8 اکتبر 1908 گذشت. هيئتي از داوران متشکل از نقاش، حکاک، نقشهکش و آرشيتکت، بدون هيچ ترديدي، رأي خود را در مورد اين جوان اعلام نموده بودند. پرداختِ ناشيانه، ترکيبِ مغشوش، بياطلاعي از تکنيک، تخيلي پيشپاافتاده و سطحي. اين کار تنها يک دقيقه از وقتشان را گرفته بود و بدون هيچ عذاب وجداني اعلام کردند: اين آدولف هيتلر فاقد آينده است.
چه اتفاقي ميافتاد اگر که مدرسهي عالي هنرهاي زيبا تصميمي متفاوت گرفته بود. چه میشد اگر در آن لحظهي خاص، هيئت داوران آدولف هيتلر را ميپذيرفت؟ اين دقيقه میتوانست مسير يک زندگي را تغيير دهد، اما به همين روال میتوانست جهان را به سمتي متفاوت هدايت کند. قرن بيستم بدون نازيسم چهگونه ميبود؟ آيا جنگ دوم جهاني به وقوع ميپيوست؟ آيا پنجاهوپنجميليون انسان، از جمله ششميليون يهودي، در جهاني که آدولف هيتلر تنها يک نقاش بود، کشته ميشدند؟ ...
حال برای لحظه ای بکوشيد به اين سئوال در ذهن خود پاسخ دهيد. در جهانی که آدولف هيتلر نقاشی بيش نبود، آيا جنگ دوم جهانی اتفاق می افتاد ؟
متن کاملِ کتاب را می توانيد از اينجا برداريد.
