تبليغاتX
آتش و ياس

آتش و ياس

در اين وبلاگ ترجمه ی کتاب هایی که خوانده و دوست داشته ام را خواهم گذاشت

هيمن ستاره ای درخشان در آسمان ادبيات معاصر کرد

از ترجمه ی اين کار نزديک به دو دهه می گذرد، دقيق تر بگويم، 19 سال قبل، آن را از کردی به فارسی برگرداندم. ادبيات معاصر کرد، در کردستان ايران دو چهره ی ارزنده و شاخص دارد. هيمن و هه ژار. دو فردی که تاثيری جدی در ادبيات معاصر کرد از خود باقی گذاشتند، آوازه و تاثير کارشان مرزهای کردستان ايران را درنورديد، هر آنجایی که کردی بود، تاثير کار و مقام شعری آنها مشهود ماند، اما شايد يکی از شاخص های ستم ملی را بتوان عدم شناخت آنها در ايران، و حتی کمترين تلاشی در اين زمينه توسط حتی روشنفکران دور از قدرت نيز گفت.

مطلب اخير اتوبيوگرافی هيمن است، چيزی که خود در مقدمه ی مجموعه شعر خود تحت عنوان «تاريک و روون» [سايه روشن] نوشته است.

در زمان ترجمه ی اين اثر، مقدمه ای بر آن نوشتم، که در همين جا نيز آمده است. امروز پس از گذشت سال های طولانی شايد برای نوشتن اين مقدمه از واژگان و لحنی متفاوت استفاده می کردم، اما مضمون آن بی ترديد همين که هست می ماند.

در پايان بايد اشاره کنم، منظومه ی «ناله ی جودایی» يکی از زیباترين و پراحساس ترين کارهای هيمن است که به بخشی از فرهنگ عمومی کرد در ايران و همينطور سراسر جغرافيای کردستان تبديل شده، ترانه سرودها، داستان ها و حتی ضرب المثل هایی بر پايه ی آن شکل گرفته و جايگير شده اند، من هيچ بهره ای از ذوق شعری نبرده ام و قادر به ترجمه ی شعر هيم نيستم، ای کاش روزی دوستان و عزيزانی که در اين زمينه صاحب ذوق شعری اند، اين اثر جاودانه را به قصد شناساندن آن ترجمه کنند، يقينا خدمتی در خور به ادبيات کرد نموده اند.

اتوبيوگرافی هيمن  را در اينجا گذاشته ام. 

800x600

از كجا تا به كجا ؟

 

     من خودم اينطورم، شايد خيلي هاي ديگر هم اينطور باشند0 وقتي شعري از شاعري يا نوشته اي از نويسنده اي مي خوانم، چه زنده و چه مرده، دوست دارم درست بشناسمش، بدانم كيست؟ اهل كجاست ؟ شغلش چيست ؟ چگونه زندگي مي كند و اگر مرده، چگونه ؟ در كجا دفن شده ؟

     به همين دليل فكر كردم، سرگذشت خودم را در مقدمه اين مجموعه اشعارم بنويسم0 از چه كسي مي خواستم اينكار را بكند؟ چه كسي من را بهتر از خودم مي شناسد ؟

     قصد داشتم خيلي طولاني بنويسمش0 ديدم قصه اي مي شود طولاني، شيرين و پر حادثه0 چه قصه اي از وقايع حيات يك انسان به واقعيت نزديك تر است ؟ آنهم وقايع زندگي انساني كه نزديك به پنجاه سال از سالهاي قرن بيستم، اين قرن عجيب و پرثمر، اين قرن پر دردسر و پر شر و شور، اين قرن پر مسئله و مبارزه، اين قرن پر انقلاب و پر تحول را بياد داشته باشد0 بخصوص اگر اين انسان كرد باشد0 كردي بي حقوق و نگونبخت، كه دوره اي از حياتش را هم در مبارزه رهايي بخش خلق تحت ستمش سهيم بوده0 اما متاسفانه نتوانستم0 عمده اش بدليل تنبلي خودم، بگذاريم بماند براي فرصتي ديگر0 اگر زنده ماندم، حتما اين كار را خواهم كرد0

     شاعري، اگر هيچ سودي براي من نداشت، حداقل اين را داشت، كه من را از شر اين نام طولاني « سيد محمد اميني شيخ الاسلامي مكري» خلاصي بخشيد 0 000

     بهار سال 1300 خورشيدي، معادل 1921 ميلادي در شب جشن « برات» [ نيمه شعبان] در دهكده لاچين نزديك مهاباد بدنيا آمدم 0000

     پدرم ثروتي داشت و دست و دلباز بود0 خوب به ما مي رسيد0 پنج خواهر و دو برادر بوديم0 برادر و يك خواهرم از من بزرگتر بودند0 در دوران بچگي كمبودي نداشتم، اما[ در عين حال] اسير و دربند بودم0 اسير قفس طلائي، اسير راه و روشهاي كهنه0

     راه و روش خانوادگيمان اجازه نميداد كه با همسالان خودم بازي كنم ؛من بچه پولدار بودم، و آنها بچه ندار0 من پسر شيخ الاسلام بودم و آنها پسر يك دهاتي بي نام و نشان0 من سيد طباطبايي بودم ، و آنها «كرمانج»0 من خوش لباس و تر و تميز بودم و آنها لخت و پاپتي0

     آه 000 بزرگترها متوجه نبودند كه من تا چه ميزان معذبم0 آنها نمي دانستند كه با اين اعمال خود چگونه احساسات من را جريحه دار مي كنند، جراحتي كه تبديل به آزار روح مي شود و تا دم مرگ علاج نخواهد شد 0000

     نگوئيد ماشاالله پسره در اين سن و سال هم آزاديخواه بوده، و جدائي و تمايزات ميان طبقات را درك مي كرده و از آن تنفر داشته، خير، از اين خبرها نبود، نه آزاديخواه بودم و نه كشك، دلم بازي و تفريح مي خواست و بس 0000

ادامه ی کتاب را در اينجا می توان تهيه کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 19:27  توسط سيامند  | 

سهمِ ديگری

اريک امانوئل اشميت نامی است کاملاً شناخته شده در ايران. شمار زيادی از کارهای او تا کنون توسط مترجم های متفاوت در ايران ترجمه شده اند. دو اثر «اسکار و بانوی صورتی» و «مسيو ابراهيم و گل های قرآن» در ايران به خوبی شناخته شده اند و چندين بار توسط مترجم های متفاوت ترجمه شده اند.

سهمِ ديگری، نام رمان بلندی از اريک امانوئل اشميت است که هشت سال قبل ترجمه کردم و هشت سال است که در کشوهای «ارشاد» خاک می خورد. حتی خبر انتشار آن را به خبرگزاری ايسنا و يکی دو جای ديگر هم دادند و بعد هيچ !

نسخه ای را که در ابتدا ترجمه کردم، با توجه به حساسيت های «ارشاد» تا حدودی در انتخاب واژگان کوشيدم گشاده دست نباشم و برخی واژه ها را تغيير داده بودم. همه ی اجزای لباس زير خانم ها، بدون استثنا «بالاپوش» شده بودند و از اين گونه تغييرات. بعد از اين که متوجه شدم که از اين «ارشاد» آبی گرم نخواهد شد، کار را از اول نگاهی انداختم و در واقع ترجمه ی سردستی کردم، واژه ها را به همان شکل واقعی شان برگرداندم و کتاب را همانطور که در اصل بود و هست ترجمه کردم. آثار دو رنگ بودن و قرمز شدن برخی واژه ها و خطوط در متن، اثرات ترجمه ی بار دوم است، فقط خودم می خواستم بدانم کجاها را بازبينی کرده ام.

سهم ديگری، طولانی است و پرحجم. اما در آخر سنوالی جدی در مقابل خواننده قرار می دهد، ما کيستيم و چه هستيم !

متن کامل سهم ديگری را می توان از اينجا برداشت. 

در پائين چند سطری از کار را می آورم، تا با فضای اثر آشنا شويد :


800x600

ــ آدولف هيتلر، مردود.

اعلام نتيجه همان اثر را داشت که ضربه‌ي خط‌کش فلزي روي دست کودک.

ــ آدولف هيتلر، مردود.

پرده‌ي آهنين. تمام شد. ديگر راه عبوري نيست، برو بگذار باد بياد. بيرون

هيتلر نظري به اطراف افکند. ده‌ها نوجوان، گوش‌ها به رنگ خون، چانه‌ها منقبض، تن‌ها کشيده و روي نوک انگشتان پا، زيربغل‌ها خيس از اضطراب، به نگهباني گوش مي‌دادند که سرنوشت آنان را از درون پوشه‌يي بيرون مي‌کشيد. هيچ‌کس توجهي به او نداشت. هيچ‌کسي متوجه عظمت کلامِ اعلام‌شده نبود‌؛ نزول فاجعه در سالن مدرسه‌ي عالي هنرهاي زيبا، ترکشي که کائنات را لرزاند: آدولف هيتلر مردود شده.

در مقابل بي‌تفاوتي اين جمع، هيتلر به شک افتاد که آيا درست شنيده است. من عذاب مي‌کشم. شمشيري سرد به سينه‌ام فرو رفته، درونم را مي‌درد، خون از پيکر من جاري‌ست و حتا يک نفر هم متوجه اين امر نيست‌؟ هيچ‌کس بدبختي آوارشده در وجود من را نمي‌بيند؟ با اين همه فشار، آيا روي اين کره‌ي خاکي من تنهاترينم؟ آيا همه ساکنان يک جهانيم؟

نگهبان خواندن نتايج را به پايان برده بود. برگه‌اش را تا کرد و لبخندي در خلاء به لب آورد. قدبلندِ زردنبو، درست مثل يک قلمبر خشک، پاها و دست‌هايي سيخ و کشيده، دراز و بي‌خاصيت، تقريباً مستقل از تن و به حالتي نه‌چندان مطمئن آويزان به تنه. محوطه را ترک کرد و به هم‌کارانش پيوست. کار انجام شد. اصلاً ريخت و قيافه‌ي جلادها را نداشت، ولي روحيه همان بود. مطمئن به اين که حقيقت ناب را اعلام کرده است. کودني از آن دسته که از يک موش مي‌ترسد، ولي حتا لحظه‌يي هم به خود ترديد راه نداده بود که با آرامش و در عين خونسردي، بدون لرزشي در بدن اعلام کند: «آدولف هيتلر، مردود».

سال گذشته، باز هم همين عبارت هولناک را تکرار کرده بود. ولي پارسال، چنين اثر وخيمي نداشت. هيتلر، زحمت زيادي نکشيده بود؛ اولين بار بود که در امتحان شرکت مي‌کرد. در حالی‏که امروز، اين عبارت در حکم نابودي و فنا بود: بيش از دو بارحق شرکت در اين امتحان را نداشت.

هيتلر از نگهبان، که حالا ديگر با بقيه‌ي مشغول شوخي و خنده بود، چشم برنمي‌داشت. بلوزي خاکستري، حدوداً سی‌ساله، از نظر هيتلرکه فقط نوزده سال داشت؛ پيرمرد. براي آن‌‌ها روزي عادي بود، روزي ديگر، روزي که به پايان‌رساندن آن توجيهي براي دريافتِ حقوق آخر ماه بود. براي هيتلر اما، اين روز، پايان دوران کودکي‌اش بود؛ آخرين روزي که او هنوز مي‌توانست بپذيرد شايد رؤيا و واقعيت با يک‌ديگر هم‌سان و هم‌ساز شوند.

سالن مدرسه‌ي عالي، آرام‌آرام از جمعيت خالي مي‌شد، درست مثل يک ناقوس برنزي که خود را از طنين صدا تهی می‌کند و آن را در تمام شهر مي‌گسترانَد. جوانان کافه‌هاي وين را براي لذت‌بردن از شاديِ پذيرفته‌شدن و يا به‌فراموشي ‌سپردنِ اندوهِ مردودی، پُر مي‌کردند.

تنها هيتلر آن‌جا مانده بود، بي‌حرکت، بي‌حس و برافروخته. يک‌باره نگاهي از بيرون به خود انداخت، مثل شخصيت يک رمان: سال‌هاست که پدرش مرده است، مادرش را هم زمستان گذشته از دست داد، تنها صد کورون در جيب، سه پيراهن و يک مجموعه‌ي کامل از آثار نيچه در چمدان دارد؛ فقر و سرما بر در ايستاده‌اند، و همين چند لحظه پيش او را از داشتن يک حرفه نيز محروم نمودند. اندوخته‌اش چيست؟ هيچ. پيکري استخواني، پاهايي بزرگ و دستاني کوچک. دوستي که هرگز جرأت نخواهد داشت از ناکامی‌اش با او بگويد، از بس که نزد او لاف زده بود. استفاني، نامزدي که هرازچندي برايش نامه‌يي مي‌نويسد بدون اين که هرگز جوابي دريافت کند. هيتلر خود را در وضعيتي ترحم‌برانگيز مي‌ديد، احساسي که تمايل نداشت هيچ‌گاه در کسي برانگيزاند.

نگهبانان به نوجوان گريان نزديک شدند. او را به نوشيدن يک فنجان شيرکاکائو در اتاق نگهباني دعوت کردند. مرد جوان تمکين کرد اما در سکوت هم‌‌چنان به اشک‌ريختن ادامه ‌داد.

بيرون آفتابي گرم در پهنه‌ي آسمان آبي، صاف و پُرازپرنده مي‌درخشيد. هيتلر به اين نمايش طبيعت خيره شده بود و نمي‌توانست درک کند. نه انسان و نه طبيعت؟ آيا هيچ‌کس در کشيدن بار اين زجر جانکاه با من هم صدا نمي‌شود؟

هيتلر شيرکاکائو را نوشيد، مؤدبانه از نگهبانان سپاس‌گزاري کرد و تصميم به رفتن گرفت. اين ابراز هم‌دردي نيز مايه‌ي دلداريش نشده بود؛ مثل همه‌ي رفتارهاي انساني، واكنشي است عمومي و استوار بر معيارهايي مشخص: ارزش‌ها. تنها متوجه شخص او هم نيست، هيچ ارزشي ندارد.

مدرسه‌ي عالي هنرهاي زيبا را با گام‌هاي كوتاه و شانه‌هايي آويزان ترک کرد، رفت که لابه‌لای مردمِ وين گم شود. اين شهر جادويي، پُرشور، پُرنقش‌ونگار و شکوهمند، صحنه‌ي آمال و آرزوهايش؛ حالا قابِ تنگِ ناکامي‌هاي او شده بود. آيا باز هم به اين شهر عشق خواهد ورزيد؟ آيا باز هم خود را خواهد ستود؟

آن‏چه که در روز 8 اکتبر 1908 گذشت. هيئتي از داوران متشکل از نقاش، حکاک، نقشه‌کش و آرشيتکت، بدون هيچ ترديدي، رأي خود را در مورد اين جوان اعلام نموده بودند. پرداختِ ناشيانه، ترکيبِ مغشوش، بي‌اطلاعي از تکنيک، تخيلي پيش‌پاافتاده و سطحي. اين کار تنها يک دقيقه از وقتشان را گرفته بود و بدون هيچ عذاب وجداني اعلام کردند: اين آدولف هيتلر فاقد آينده است.

چه اتفاقي مي‌افتاد اگر که مدرسه‌ي عالي هنرهاي زيبا تصميمي متفاوت گرفته بود. چه می‌شد اگر در آن لحظه‌ي خاص، هيئت داوران آدولف هيتلر را مي‌پذيرفت؟ اين دقيقه می‌توانست مسير يک زندگي را تغيير دهد، اما به همين روال می‌توانست جهان را به سمتي متفاوت هدايت کند. قرن بيستم بدون نازيسم چه‌گونه مي‌بود؟ آيا جنگ دوم جهاني به وقوع مي‌پيوست؟ آيا پنجاه‌وپنج‌ميليون انسان، از جمله شش‌ميليون يهودي، در جهاني که آدولف هيتلر تنها يک نقاش بود، کشته مي‌شدند؟ ...

حال برای لحظه ای بکوشيد به اين سئوال در ذهن خود پاسخ دهيد. در جهانی که آدولف هيتلر نقاشی بيش نبود، آيا جنگ دوم جهانی اتفاق می افتاد ؟

متن کاملِ کتاب را می توانيد از اينجا برداريد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:42  توسط سيامند  | 

سنگ صبور

سال 2008 با دقت داستان جوايز تعلق گرفته به کتاب های فرانسوی را دنبال می کردم. در انتظار اعلام نتايج جايزه گنکور بودم.

فقط می دانستم کتابی از شخصی به اسم عتيق رحيمی هم در ليست کتاب هاست. نه عتيق رحيمی را می شناختم و نه سنگ صبور را خوانده بودم. تا روز اعلام نتيجه و برنده شدن عتيق رحيمی و رمان سنگ صبور. شتابان کتاب را پيدا کرده و خواندم. در پايان خواندن کتاب، واقعا هر کاری داشتم را به کناری نهاده و شروع به ترجمه ی کتاب کردم. اين کتاب در ايران غيرقابل چاپ است. اما خواننده ی ايرانی بايد اين کتاب را بخواند. در اينجا اين کتاب را برای دوستانی که علاقمند به خواندن اين کتاب هستند، در اختيار گذاشته ام.


800x600

اتاق کوچک است. چهارگوش. خفه. به رغمِ ديوارهايی روشن و به رنگ آبیِ آسمانی، و دو پرده‏ ی آويزان با طرح‏ های پرندگان مهاجری ثابت و بی‏ تحرک با بال‏های گشوده در پهنه‏ ی آسمانی زرد و آبی. با سوراخ‏هايی در اينجا و آنجا، که باريکه‏ هایِ نور آفتاب را از خود عبور می‏ دادند تا روی خطوطِ رنگ‏ و‏رو رفته‏ ی گليم به آرامش برسند. در گوشه ‏ی انتهايیِ اتاق پرده‏ ی ديگری هست. سبز، بی هيچ طرحی. پرده‏ای که دری بسته، شايد هم يک انباری را پوشانده.

اتاق خالی است. خالی از هر نوع تزئينات. جز اينکه روی ديوارِ ميانِ دو پنجره، خنجرِ کوچکی آويزان است و بالای خنجر تصويری. مردی سبيلو، حدودا سی ساله. موهايی فرفری، صورتی چهارگوش، محصور ميانِ دو خطِ ريش چکمه ای پرانتزوارِ به دقت مرتب شده. چشمانِ سياهش می‏ درخشند. چشمانی ريز که در ميانشان دماغی به شکلِ منقار عقاب جا گرفته. مرد نمی ‏خندد. در عينِ حال، حالتِ کسی را دارد که جلوی خنده‏ اش را گرفته. اين امر به او حالتی عجيب می‏دهد، حالتِ کسی که در درونِ خود سرگرمِ تمسخرِ بيننده است. عکس سياه و سفيد است، و به روشی بدوی با رنگ‏هايی مات، رنگ آميزی شده.

مقابل اين عکس، پایِ ديوار رویِ زمين، همان مرد، که حالا مسن‏ تر است، روی تشکی قرمز دراز کشيده. ريش دارد. جوگندمی. لاغر شده. خيلی زياد. پوست و استخوانی بيش از او نمانده. پريده ‏رنگ، چروکيده. دماغش بسيار بيش از پيش به منقار عقاب شباهت يافته است. هنوز نمی‏ خندد و همان حالتِ عجيبِ تمسخر را همچنان در چهره دارد. دهانش نيمه باز است. چشمانش، ريزتر از پيش، درون چشمخانه فرو رفته‏ اند. نگاهش به سقف دوخته شده است، جايی ميان تيرهای نمايانِِ سياه و در حالِ پوسيدنِ سقف. بازوهايش، کرخت وبی حرکت در امتدادِ پيکرش قرار گرفته‏ اند. زيرِ پوستِ شفاف و بی‏رنگش، رگ‏هايش همچون کرم‏هايی از توان افتاده با استخوان هایِ برجسته‏ ی پيکرش در هم پيچيده‏ اند. ساعتی کوکی رویِ مچِ دستِ چپش و حلقه‏ ای زرين بر انگشتِ ميانی‎‏اش ديده می ‏شود. در گودیِ بازویِ راستش سوند[1]ی مايعِ بی‏رنگی را که از کيسه‏ ی پلاستيکی‏ِ آويخته به ديوار، درست بالای سرش می ‏چکد در جانش پخش می‏ کند. باقیِ تنش را پيراهن بلندِ آبی رنگی، که سرآستين و يقه ‏اش برودری دوزی شده، پوشانده است. پاهايش همچون دو ديرکِ صاف در ملافه‏ ی سفيدِ چرکينی پيچيده و پنهان شده است.

دستِ زنانه‏ ای در نوسان و همگام با ريتمِ تنفسی‏ اش بر سينه‏ ی او، روی قلبش قرار گرفته است. زن نشسته. پاها را توی سينه‏ اش جمع کرده. سرش  ميانِ زانوها. موهای مشکی‏اش، خيلی مشکی و بلند، بر رویِ شانه‏ های در نوسانش فروريخته و حرکاتِ عادیِ بازويش را دنبال می‏ کنند.

در دستِ ديگر، دستِ چپش، تسبيح بلندِ سياهی دارد. در سکوت سرگرم انداختنِ دانه‏ های تسبيح است. به آهستگی. با همان آهنگِ شانه‏ هايش. يا همان آهنگِ تنفسِ مرد. تن‏ اش پيچيده در پيراهنی بلند. ارغوانی. سرآستين‏ها و پائينِ پيراهن با طرح‏های ظريفی از سنبله و گلِ گندم تزئين شده.

کنارِ دستش، کتابی گشوده بر صفحه‏ ی اول و نهاده بر بالشتکی مخملين، قرآن.

دختر بچه ‏ای گريه می‏ کند. دخترک در اين اتاق نيست. می ‏تواند در اتاقِ کناری باشد. شايد هم در راهرو.

سرِ زن تکانی می‏ خورد. ناتوان و دلزده. سرش گودیِ ميانِ دو زانو را ترک می‏ گويد.

زن زيباست. درست در گوشه‏ ی چشمِ چپش، اثرِ زخمی کوچک، اندکی گوشه‏ ی پلکش را جمع کرده، چيزی که به نگاهشِ نگرانیِ غريبی می‏دهد. لب‏هاي گوشتالودش، خشک و بی‏رنگ به آهستگی و با صدايی ضعيف دعايی را تکرار می‏کنند.

دختر بچه‏ ی دوم زيرِ گريه می‏ زند. به نظر می‏رسد اين يکی نزديک‏تر از اولی باشد، بی ‏ترديد پشتِ در.

زن دستش را از روی سينه‏ ی مرد برداشت. از جا برخاست و از اتاق بيرون رفت. غيبتش موجبِ هيچ تغييری نشد. مرد همچنان تکان نمی‏خورد و همچنان به آرامی در سکوت نفس می‏ کشد.

صدایِ پایِ زن دو کودک را ساکت می‏ کند. مدتی طولانی پيش آنها ‏ماند، تا وقتی که خانه و جهان در خواب‏شان تبديل به سايه‏ ها شدند ؛ سپس برمی ‏گردد. در دستی بطریِ کوچکِ سفيد رنگی و در دستِ ديگر تسبيحِ سياه. کنارِ مرد می ‏نشيند، بطری را باز می‏کند، روی او خم می‏ شود و دو قطره از محلول به چشم راست، دو قطره به چشمِ چپ می ريزد؛ بی‏آن‏که تسبيحش را رها کند؛ بی‏آن‏که دعا خواندنش را متوقف کند.

باريکه‏ هایِ نورِ آفتاب از سوراخ‏های آسمانِ زرد و آبیِ زمينه‏ی پرده عبور کرده، پشتِ زن را می‏ نوازد و شانه‏ هايش همچنان آونگ‏ سان، با همان تناوبِ عبورِ دانه‏ ی تسبيح ميانِ انگشتانش می ‏لرزند.

در دوردست، جايی در شهر، انفجاری رخ می ‏دهد. بسيار شديد، که شايد چندين خانه و کاشانه و به تبعِ آن روياهايی را نابود می ‏کند. انفجار پاسخ گرفت. پاسخ، سکوتِ سنگينِ ظهر را درهم شکست، شيشه‏ ی پنجره‏ ها را به لرزش واداشت اما بچه‏ ها را بيدار نکرد. تنها برای لحظه‏ ای، به اندازه‏ ی عبور دو دانه‏ ی تسبيح از ميان انگشتان، شانه ‏های زن را از حرکت بازداشت. بطریِ محلولِ چشم را به جيب گذاشت.

- القهّار

زمزمه ‏اش را ادامه داد. تکرار کرد.

- القهّار

با هر نفسِ مرد، زن تکرار می ‏کند.

- القهّار

و با خروج هربار کلام از دهانش، زن يکی از دانه‏ های تسبيح را از ميانِ انگشتانش می‏لغزاند.

يک دورِ تسبيح به پايان رسيد، نود و نه دانه، نود و نه بار «القهّار».

برخاست تا به جای سابقش روی تشک بازگردد، کنارِ سرِ مرد، و دستِ راستش را روی سينه‏ ی مرد گذاشت. دورِ ديگری از تسبيح را آغاز کرد.

وقتی که باری ديگر به نود و نهمين «القهّار» رسيد، دستش از رویِ سينه‏ ی مرد بلند شده به سویِ گردنش رفت. ابتدا انگشتانش ميانِ ريشِ زبرِ مرد پنهان شدند و به اندازه‏ ی يکی دو نفس همانجا ماندند. سپس از نو ظاهر شدند و لب‏ها، بينی، چشمان و پيشانیِ مرد را نوازش کردند و سپس باز در ميانِ موهایِ چرکمُرد و چربِ مرد پنهان شدند. تنی رنجور، خم شده بر رویِ مرد، چشم در چشم مرد انداخت.

- دستم را حس می ‏کنی ؟

هيچ نشانی. گوش هايش را به سمتِ لبانِ مرد گرفت، هيچ صدايی. مرد همچنان حالتی حيران دارد، دهانی نيمه‏ باز، نگاهی گمگشته ميانِ تيرهایِ سياهِ سقف.

باری ديگر خم شد تا به آرامی بگويد :

- بسم‏الله، يک نشانی به من بده که بفهمم دستمو حس می ‏کنی، که زنده ‏ای، که به من برمی ‏گردی، پيش‏مان برمی ‏گردی ! فقط يک علامت، يک علامتِ کوچک تا من هم جان بگيرم، ايمان بيارم.

لب‏های زن می ‏لرزد. التماس می ‏کند :

- فقط يک کلمه ...

دستانش لغزيد و گوش‏ِ مرد را لمس کرد.

- دستِ کم اميدوارم صِدامو بشنوی.

سرش روی بالش آرام گرفت.

- بِهِم گفته بودند که بعد از دو هفته می ‏تونی تکون بخوری، علامتی، نشانی بدی... اما سه هفته شد ...، يا يک چيزی همين حدودا. هنوزم خبری نيست !

تنش چرخيد تا بر پشت دراز بکشد، نگاهش در همان‏جايی که نگاهِ مرد گم شده بود، گم شد، جايی ميانِ تيرهای سياه و پر غبار.

- القهّار، القهّار، القهّار، ...

زن آهسته برخاست. نگاهی از سرِ نااميدی به مرد انداخت. از نو دستش را رویِ سينه ‏ی مرد گذاشت.

- اگر که می ‏تونی نفس بکشی، يعنی می‏ تونی نفست را هم نگه‏داری، مگه نه ؟ نگهش دار !

موهايش را به پشتِ گردنش فرستاد، و اصرار کرد :

- نگهش دار، فقط يک بار !

و باز گوشش را به لبانِ مرد نزديک کرد. به او گوش سپرد. زن گوش داد. مرد نفس می کشيد.

گمگشته، زيرلب غريد :

- ديگه نمی‏ تونم.

پس از آهی خشماگين، به ناگاه از جايش برخاست، درمانده و ناتوان، اين بار به صدايی بلند تکرار کرد.

- ديگه نمی‏ تونم ...

فرسوده و بی‏رمق.

- از صبح تا شب، بی وقفه اسمِ خدا رو به زبون بيارم، ديگه نمی‏ تونم !

چند قدمی به سمتِ تصويرِ روی ديوار پيش رفت، بی‏ آن که نگاهش کند.

- الان شونزده روزه...

لحظه ‏ای ترديد،

- نه ...

شروع به شمارش با انگشتانش کرد.

پريشان و سرگشته، بازگشت، سر جای پيشينش نشست تا نگاهی به صفحه‏ی باز قرآن بيندازد. نگاه کرد.

- شونزده روز... امروز اسمِ شونزدهمِ خدا را بايد به زبون بيارم. القهّار. بله، خودشه، اسمِ شونزدهم ...

انديشمند گفت:

- شونزده روز !

گامی به عقب برداشت،

- شونزده روزه که با آهنگِ نفس‏های تو زندگی می‏ کنم.

خشماگين گفت:

- شونزده روزه که با تو نفس می‏ کشم.

به مرد خيره شد.

- درست مثلِ تو نفس می‏ کشم، نگاه کن !

هوا را يک‏باره به درون سينه ‏اش فرو داد و به طرزِ دردناکی بيرون داد، با همان آهنگِ تنفس مرد.

- حتی وقتی دستم روی سينه ‏ات نيست، می‏ تونم مثلِ تو نفس بکشم.

به سوی او دولا شد.

- و حتی موقعی که کنارت نيستم، به همون آهنگِ تو نفس می‏ کشم.

از او فاصله گرفت.

- صِدامو می‏ شنوی ؟

فرياد زد:

- القهّار

و از نو شروع به گرداندن تسبيح به سياقِ پيشين کرد. از اتاق خارج شد در حالی که صدايش از راهرو و ديگر نقاط به گوش می‏رسيد.

- القهّار، القهّار، ...

- القهّار ...

دور می ‏شد.

- القهّار...

ضعيف شد.

- ال...

صدايی نامفهوم، که محو می‏شد.

لحظاتی در سکوت گذشت. سپس «القهّار» از نو پشتِ پنجره، داخلِ راهرو، پشتِ در طنين انداخت. زن به اتاق آمد و کنارِ مرد متوقف شد. ايستاده. دانه هایِ تسبيحِ سياه همچنان در دستِ چپش ميانِ انگشتان می‏ لغزيد. 

- می ‏تونم حتی بهت بگم تویِ اين مدتی که من نبودم تو سی و سه بار نفس کشيدی.

روی دو زانو نشست.

- حتی، همين حالا که دارم باهات حرف می‏زنم می‏ تونم نفس‏هاتو بشمرم.

تسبيح را بالا گرفت تا آن را در ميدانِ نامشخصِ ديدِ مرد قرار دهد.

- بفرما از موقعی که من رسيدم، هفت دفعه نفس کشيدی.

روی گليم نشست و ادامه داد:

- ديگه روزهامو به ساعت و ساعت‏هامو به دقيقه و دقيقه‏ هامو به ثانيه تقسيم نمی‏ کنم... يک روز برایِ من معادلِ نود و نه دورِ تسبيحه !

نگاهش روی بندِ ساعتِ قديمیِ مرد که به دورِ استخوان‏ِ مچِ دستش بود، ثابت ماند.

- حتی می‏ تونم برات بگم که پنج دورِ تسبيح مونده تا که ملا اذانِ ظهر رو بده و خطبه‏ های حديث ‏اش رو بخوانه.

لحظه ‏ای تامل، زن حساب کرد....

باقی داستان بطور کامل در اينجا قابل دسترسی است





[1] - سوند، اصطلاحی استفاده شده در پزشکی، برای توضيح سوزنِ اتصالی انتهای سرم به تنِ بيمار. (م)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 18:30  توسط سيامند  | 

آتش و ياس - طاهر بن جلون


آغاز بهار عربی با جنبش در تونس، و جنبش در تونس با خودسوزی محمد بوعزيزی، جوان دستفروش تونسی مصادف بود. طاهر بن جلون نويسنده سرشناس مراکشی، برنده ی جايزه ی گنکور و عضو اين آکادمی و البته عضو آکادمی فرانسه داستان کوتاهی را به محمد بوعزيزی تخصيص داده که از فروش خوبی در فرانسه برخوردار شد. نام کتاب در زبان فرانسه «با آتش» است، با همفکری دوست محترم و عزيزی، خانم شراره محدود، تيتر کتاب را در فارسی «آتش و ياس» برگزيدم.

نسخه ی «پی دی اف» اين کتاب را در آدرس زير برای دوستان و علاقمندان گذاشته ام، که در دسترس است:




        آتش و ياس

  طاهر بن‏ جلّون

  ترجمه : سيامند زندی 

              1

در بازگشت از گورستان به خانه و دفنِ پدر ، محمد حس ‎‏کرد بار مسئوليتی که تا کنون به دوش داشته، چندين برابر شده است. کمرش خم شده، خودش پير ، و گام‏هايش رو به آهستگی گذاشته بود. تازه سی ساله شده بود. هيچ‏وقت جشن تولد نگرفته بود. سال‏ها در پیِ هم می‏گذشتد و همه شبيه هم. فقر، نداری، و نوعی گوشه‏ گيری و عزلت‏ گزينیِ گنگ غصه و غمی را به زندگی‏ اش افزوده بود که طی گذر زمان ديگر طبيعی و بخشی از زندگی‏ اش شده بود.

درست مثلِ پدرش، هرگز از چيزی شکايت نداشت. نه اعتقادی به سرنوشت داشت و نه حتی به مذهب. مرگِ پدر همه‏ ی طرح و برنامه‏ هايش را به هم ريخت. پسرِ بزرگِ خانه بود و طبيعتاً از اين پس مسئول و بزرگترِ خانواده. سه برادر و دو خواهر. مادری مبتلا به مرضِ قند اما همچنان سرِپا. آخرين تلاش‏هايش در يافتنِ کار، مثل گذشته هيچ نتيجه‏ ای به بار نياورده بود و اين عصبی‏ اش می‏کرد. موضوع شانس و يا تصادف نبود. آن‏طور که خودش می‏گفت، درواقع موضوع بر سرِ بی‏ عدالتی‏ ای بود مرتبط با اين‏که از بختِ بد فقير زاده شده بود. ديگر برای تحصن و تظاهرات عليه بيکاری جلوی ساختمانِ وزارتِ دارايی نمی‏رفت. تحصيل‏ کرده‏ های بيکار شغلی دست و پا کرده بودند اما او هنوز نه. ليسانس تاريخِ او به درد کسی نمی‏ خورد. می‏ توانست تدريس کند، اما وزارت آموزش و پرورش ديگر استخدام نمی‏کرد. کيفِ کهنه‏ ی کنج کمد لباس‏ها را درآورد. همه‏ ی اسناد و کاغذهای توی کيف را به زمين ريخت، از جمله مدرک ليسانس ‏اش را. همه را يک‏جا جمع کرد، تویِ کاسه‏ ی دستشويی ريخت و کبريت زد. همه را به آتش کشيد. به شعله‏ های آتش که واژه‏ ها را می‏ بلعيدند خيره شد، جالب بود که شعله‏ دور نام و تاريخ تولدش را گرفته بود. با تکه چوبی و تکانی به کاغذها، آتش را از نو گيراند تا همه‏ ی کاغذها خاکستر شدند. مادرش با شنيدنِ بوی دود و سوختگی، شتابان خود را رساند و او را ديد :

-         مگه زده به سرت ! خوب با آتش زدن ليسانست، می‏خوای به چی برسی ؟ حالا برای اينکه بخوای دبير دبيرستان‏ بشی، چکار می‏کنی ؟ سه سال درس و زحمت دود شد و رفت به آسمون !

پاسخی نداد، خاکستر را جمع کرد، توی ظرف آشغال ريخت، کاسه‏ ی دستشويی را شست و تميز کرد، دستانش را شست و رفت. آرام بود، تمايلی به حرف زدن و توضيح کارش نداشت. تکه کاغذی را که به هيچ دردی نمی‏خورد چرا بايد حفظ کند، که چی بشود ؟ چهره‏ اش درهم و قاطع بود. مادرش به او يادآوری کرد که بايد برود و دارويش را بخرد. داروخانه‏ چی دارو را به نسيه به او می‏دهد. بيرون روی چارپايه‏ ای نشست و به زمين خيره شد، و سفرِ ستون مورچه‌ها را دنبال کرد. از پسربچه‏ ی سيگارفروش، که سيگار را دانه‏ ای می‏ فروخت، سيگاری خواست. سيگار را گيراند و به آرامی کشيد. مورچه ‏ها محموله‏ شان را به مقصد رسانده و حالا در جهتِ مخالف در حرکت بودند.

    2

تصميم اش را گرفته بود : گاریِ پدرش را برمی‌دارد. اوضاع گاری اصلاً روبه‌راه نبود. می‏ بايست چرخ‏هايش را تعمير کند، يکی از چوب‏های کف را، که پوسيده بود، عوض کند، بار ديگر گاری را برای ميزان‌کردن ببرد و از نو با بوشعيب، فروشنده‏ ی ميوه و سبزی تماس بگيرد. پول از کجا بياورد؟ مادرش موقعِ بيماریِ پدر همه‏ ی طلاهايش را فروخت و الآن ديگر چيزی نداشت. در عينِ حال چيزهايی در رابطه با «وامِ اندک[1]» شنيده بود. اطلاعاتی در اين مورد جمع‌کرد، تقاضانامه‌ی بزرگی برای پر کردن به او دادند. اين‏همه کاغذبازی از همان اولِ کار اشتياقش  را کور کرد. ديگر داشت کم‏ کم احساس پشيمانی می‏کرد که چرا مدرک تحصيلی‏ اش را آتش زده. محمد طی دورانِ تحصيل در دانشکده‏ ی ادبيات، در جريان بخت‏ آزمايی برنده يک سفر مکه شده بود. يک دفعه هم که شانس آورده بود، نمی‏توانست از آن استفاده کند. با يک بليط هواپيما چه می‌توانست بکند؟ اولاً که هيچ تمايلی به رفتن به مکه و شرکت در مناسک نداشت، بعدش هم پولِ کافی برای انجام مناسک حج نداشت؛ بدش نمی‏ آمد که شرکت هوايی پول بليط را به او بدهد، اما شرکت هواپيمايی اين کار را نمی‌کرد. حالا فقط مانده بود که بگردد و يک مسافر مکه پيدا کند و بليطش را به او بفروشد. بالاخره توانست بليط را به يک سوم قيمت بفروشد، اما برای همين هم مجبور شد سبيلِ کارمند شرکت هواپيمايی را چرب کند، تا طرف بپذيرد که نام روی بليط را تغيير بدهد. بالاخره با اين پس ‏انداز جزئی‏ اش، گاری را تعمير کرد و شروع به فروش سيب و پرتقال کرد. 

3

محمد می‏ دانست که بوشعيب آدمی بی ‏نزاکت و متقلب است؛ پدرش اين را بارها به او گفته بود. به محض مرگِ پدر مدعی شده بود که پدر به او بدهکار بوده و دو فاکتورِ آخر خود را نپرداخته بوده است. چگونه می‏شد مطمئن شد ؟ بايد يک جوری با او کنار می‌آمد، با تحميل افزايش 10 تا 15 درصدی قيمت؛ چون تنها کسی بود که نسيه کار می‏کرد. محمد بحث نکرد، برای دو صندوق پرتقال و يک صندوق سيب بيعانه‏ ای به او داد؛ علاوه بر اين‏ها چند بسته توت‏ فرنگی هم گرفت. بوشعيب او را به گوشه‏ ای خواند و با صدايی آهسته سراغِ خواهرِ کوچک‏ اش را گرفت. محمد هم به او پاسخ داد که حالش خوب است و درگيرِ درس خواندن برای گرفتن ديپلم‏اش است.

-         می‏دونی، بابات او را به من وعده داده بود. می‏خوام ازدواج کنم، يک خانواده برای خودم داشته باشم، اينطوری شايد بتونيم شريک بشيم. تو با گاريت زندگيت پيش نمی‏ره. رقيب زياده، تازه، برای اين‏که جایِ خوبی گير بياری، بايد سبيل پليس را هم چرب کنی و آبت باهاشون توی يک جوی بره.

محمد نگاهش کرد، سرش را پائين انداخت و بی‏ آن‏که چيزی بگويد، آنجا را ترک کرد. نمی‏دانست واقعاً کجا جا بگيرد. برخی جابجا می‏شدند، برخی ديگر جايی دائمی و حسابی پيدا کرده بودند، عموماً نزديک يک چراغ قرمز و يا يک ميدان. سريعاً متوجه شد که بهترين جاها از پيش گرفته شده‏ است. پس تصميم گرفت که گاری‏ اش را براند و هر از چندی توقف کند. داد می‏زد و از سيب و پرتقال‏ هايش تعريف می‏کرد. اما باوجودِ صدای بوقِ ماشين‏ها، تاثير و فايده‏ ای نداشت. هيچ کسی صدايش را نمی‏ شنيد. وقتی برای لحظه ‏ای کنار مغازه ‏ی خواربار فروشی‏ ايستاد تا خستگی از تن براند، صاحب مغازه پرخاش‏ کنان از آنجا راندش :

-         حالت خوب نيست؟ منم که ماليات و سرقفلی می‌دم، اگر اينجا درست جلوی مغازه‏ ی من بايستی، من چه جوری بايد نونمو دربيارم ؟ برو بابا، گمشو ببينم !

روز اول را تماماً با راه رفتن و از خيابانی به خيابان ديگر رفتن گذراند. بالاخره توانست بيش از نيمی از بارش را بفروشد. فهميد که اگر جای خوبی می‏خواهد، می‏ بايست صبحِ خيلی زود از خانه بيرون بزند، تا قبل از رسيدن ديگران و پر شدنِ جاها در محل باشد و جا بگيرد. سر شام به خواهر جوان و کوچکش نگاه کرد و لحظه ‏ای او را در آغوش بوشعيب تصور کرد. وجودش سرشار از شرم شد. دختری جوان و معصوم در چنگِ يک وحشی. هرگز.

  4

پس از شام به مادرش گفت که بوشعيب از او پول مطالبه می‏کند.

-         بابات دوست نداشت به کسی بدهکار باشه؛ به محضِ اين که می‏تونست و در اولين فرصت طلب هاش را پرداخت می‏کرد. بوشعيب آدم آشغاليه. هيچ سندی هم نداره. ولش کن. فکر کردی که دواهایِ من را بگيری ؟ فقط يک قرص برام مونده.

محمد يک کارتن کتاب درآورد و جلویِ خانه چيد تا بفروشد. کتاب‏های تاريخ، رمان‏هايی در کلکسيون کتاب‏های جيبی و بعد هم نسخه‏ ی اصلیِ موبی ديک جلد چرمی ؛ جايزه‏ ای که در سالِ چهارم دبيرستان، برای اول شدن در درسِ انگليسی  از مدرسه گرفته بود. سه تا کتاب فروخت، درست همان‌قدر که برای خريد دارو نياز داشت. موبی ديک برايش ماند چون خريدار نداشت. شب، چند صفحه‏ ای از آن را از نو خواند و متوجه شد که انگليسی‏ اش رو به تحليل می‏رود. پيش از خواب، به زينبِ زيبارو فکر کرد، زنی که از دو سالِ پيش به اوعشق می‏ ورزيد؛ ولی بدونِ پول، بدونِ کار، بی‏ خانه و مسکن، ازدواج‏شان ناممکن بود. غصه‏ دار بود؛ چه وعده ای می‏توانست به زينب بدهد، او که هيچ برای بخشيدن و هديه‌دادن به زينب نداشت؟ با خود فکر کرد که اولويت‏ هايی در پيش دارد، که اگر همه‏ ی چيزها به دنبالِ هم يک به يک پيش بروند، موفق خواهد شد و زينب هم منتظرش خواهد شد. 

5

زينب در دفترِ پزشکی منشی بود. او محمد را صادقانه دوست داشت. از آنجا که دختر يکی يک‏دانه‏ ی خانواده بود، به محمد پيشنهاد کرده بود که با او ازدواج کرده و با هم در خانه‏ ی پدری‏ اش ساکن شوند. اما غرور محمد اجازه‏ ی اين کار را به او نمی‏داد، تصورش هم غيرممکن بود که بپذيرد همسرش خرجش را تأمين کند و داماد سرخانه شود. بيشتر اوقات با هم در کافه قرار می‏ گذاشتند. مفصل حرف می‎‏زدند، ساعت‏ها راه می‏رفتند، و سير می‏ خنديدند. سه ماهی می‏شد که فرصتی برای خلوت گزيدن و معاشقه برايشان پيش نيامده بود. آخرين بار، دختر عموی زينب، که هم‏ خانه‏ اش در سفر بود، آپارتمانش را در اختيارشان گذاشته بود. زينب می‏گفت :

-         يک روز ما از اين تونل درمی‏ آئيم ؛ بِهِت قول می‏دم ؛ می‏بينمش ؛ حس‏ اش می‏کنم. تو يک کار خوب پيدا می‌کنی، من اين دکترِ نفرت ‏آور را ول می‏کنم و زندگیِ خودمان را می‏کنيم ؛ حالا می‏بينی.

-         آره، يک روز، ولی تو که می‏دونی من هرگز توی اين کشتیِ کذايی پا نمی‏گذارم که بشم مهاجرِ غيرقانونی. برنامه‏ ات را می‏دونم : کانادا! بله، همه با هم می‏ريم کانادا و همينطوری همه‏ مون با هم می‏ريم بهشت. يک جايی نوشته. اما فعلاً من بايد نونِ خانواده‏ ی پرجمعيت ام را تأمين کنم، به فکر معالجه‏ ی مادرم باشم و برای پيدا کردن يک جای مناسب برای گاريم دست به يقه بشم.

زينب دستش را در دست گرفت و بوسيد. او هم دست زينب را گرفت و بوسيد.

  6

ساعت شش صبح بيدار بود. سعی‌کرد با توليدِ حداقل صدا، مزاحم خوابِ برادرانش که با او در يک اتاق خوابيده بودند، نشود. حاضرين اتاق در خواب اين‌ها بودند: نبيل، بيست‏ ساله، راهنمای توريستیِ بدون مجوز که بيشتر اوقات با پليس به مشکل برمی‏ خورد. نورالدين، هجده ساله و دانش‏ آموز دبيرستان، که همزمان با تحصيل از جمعه شب تا دوشنبه صبح‏ در يک نانوايی کار می‏کرد. و سرانجام ياسين، پانزده ساله، باهوش، تنبل، خوش‏ تيپ و عارف مسلک. به مادرش قول می‏داد که ميليونر می‏شود و او را به ديدار اهرام ثلاثه می‌برد.

محمد دست و صورت‏ اش را شست، تکه نانی بلعيد و گاری ‏اش را که کارتنِ کتاب‏هايش را رويش گذاشته بود، بيرون کشيد. در انتهای کوچه شان، يک افسر راهنمايی و رانندگی متوقفش کرد:

-         اين گاریِ پيرمرده ؛ خودش کجاست ؟

-         مُرده.

-         تو هم آمدی راهشو ادامه بدی، انگار نه انگار؟

-         خوب ايرادش چيه ؟ نکنه ممنوعه که بخوای زندگيت را شرافتمندانه پيش ببری ؟

-         روت خيلی زياده ! مدارک ...

محمد هر مدرک و کاغذی که داشت را همه يک‏جا به او داد.

-         بيمه‏ نداری. فکر کن، يک بچه را زير بگيری، کی خسارت می‏ده ؟ تو ؟

-         از کی تا حالا برای گاریِ ميوه هم بايد بيمه گرفت ؟ اين يکی ديگه نوبره.

مأمور دفترچه‏ ای از جيبش خارج و در حالی که چپ‏ چپ به محمد نگاه می‏کرد، شروع به نوشتن کرد. در لحظه برگشت به او گفت :

-         خودت را به خريت زدی، از اونايی که نمی‏خوام بفهمم.

-         من خودم را به چيزی نزدم و کاری هم نمی‏کنم ؛ اين تويی که همه کار می‏کنی تا جلویِ منو بگيری که نتونم برم سرِ کار.

-         باشه، عيب نداره، اما به بيمه‏ ات فکر کن، من خوبيتو می‏خوام که بهت می‏گم.

با دو دست از سيب و پرتقال‏ها برداشت ؛ گازی به سيب زد و با دهان پر گفت :

-         خوب، راه بيفت، برو ديگه ...

7

محمد جایِ خوبی پيدا کرد، هنوز خيلی زود بود. گاری‏ اش را متوقف کرد و در انتظار ماند. اولين اتومبيل ايستاد. -         يک کيلو از هر کدام، درشتاش را برام سوا کن.

مشتری‏ های بعدی اين چنين در هول و شتاب نبودند، از ماشين‏شان پياده می‏شدند، ميوه‏ ها را با دست سبک و سنگين می‏کردند، از قيمت می‏ پرسيدند، چانه می‏زدند و بالاخره چندتايی پرتقال می‏خريدند. ساعتی بعد فروشنده‏ ی ديگری با گاری‏ ای دکور کرده سر رسيد، وسوسه ‏انگيزتر و پر بارتر، با ميوه‏ های خارجی، گران و کمياب. او تعدادی مشتری ثابت و هميشگی داشت. با نگاهی و اندک تکانی به سرش به محمد فهماند که بايد اينجا را ترک کند. محمد هم بی هيچ اعتراضی همين کار را کرد.

خوب بفرما، از نو در حالِ ول‏ گشتن. با خودش فکر کرد، هيچی نباشه صبح خوبی داشت و دفعه ‏ی بعد می‏تواند ميوه‏ های متنوع ‏تری بياورد. در پايانِ روز همه را فروخته بود. رفت پيش بوشعيب تا ميوه‏ های تازه بگيرد.

عصر، به رغم خستگی، برای ديدار زينب به خانه‏ ی آن‏ها رفت ؛ پدر و مادر زينب محمد را حسابی دوست داشتند. روزش را برای زينب تعريف کرد، با هم کرِپ خوردند و سپس به خانه‏ برگشت.

  8 

طی روز پليسی در لباس شخصی به ديدنِ مادرِ محمد رفته بود. او سئوالاتی درباره‏ ی محمد کرده، و پرسيده بود چرا ديگر با گروهِ «ليسانسيه‏ های بيکار» رفت و آمد نمی‏ کند. مادرش با واژگانِ خودش، سرشار از نگرانی و دلهره پاسخ داده بود.

مأمور يک برگه‏ ی احضاريه به او داده بود که پسرش همين امشب بايد خود را معرفی کند. زن درجا زده بود زير گريه، می‏دانست که پليس هيچوقت حاملِ خبرِ خوب نيست. گمان کرده بود بد نباشد به طرف بگويد :

-         پسرِ من کاری به سياست نداره.

طرف هيچ واکنشی از خود نشان نداده و رفته بود. وقتی کاغذ را به محمد داد، نگاهی به آن انداخت و سپس آن را توی جيبش فرو کرد.

-         چند دقيقه‏ ی ديگه می‏رم. بايد يک تعدادی سئوال ازم بپرسن. اگر نرم، خودشون می‏آن دنبالم و آن‏موقع ديگه بد می‏شه.

-         پسرم آمدنِ اين بابا، قندِ خونم را بالا برده. حس‏ اش می‏کنم، دهنم خشکه و حالم اصلاً خوب نيست. -         اين باباها حقوق می‏گيرند تا برای ماها مشکل درست کنند؛ خوب که نگاه کنی، می‏بينی که پليس و گزمه خودشون بچه‏ های خانواده‏ های فقيری مثلِ خود ما هستند. اما همونطور که خودت می‏دونی، فقرا از همديگه خوششون نمياد...

9

در کلانتری، محمد مدتی طولانی نشسته روی نيمکتی انتظار کشيد. هر از چندی از جايش برمی‏ خاست، می‏ کوشيد کسی را پيدا کند تا به او بگويد چرا برگه‏ ی احضاريه دريافت کرده است. کسی ‏اطلاع نداشت. گمان کرد اين کار  به قصد ارعاب صورت گرفته. يک بار ديگر در، همان ابتدای تظاهراتِ ليسانسيه‏ های بيکار، اين کار را با او کرده بودند. در کنارش، پيرمردی که فقر از سر و وضعش می‌باريد، ساکت در حالِ چرت زدن بود. اين پيرمرد، که سرفه می‏کرد و خلط بيرون می‏داد، چه گناهی می‏توانست کرده باشد؟ پيرمردی که بيش از اينجا جايش روی تخت بيمارستان بود.

محمد از او فاصله گرفت. می‌ترسيد که مبادا با نشستن کنارش به سل مبتلا شود. زنی هم با بالاپوش هم آنجا بود، سيگار پشت سيگار می‏کشيد و به زمين و زمان بد می‏گفت.

-         توی دهاتِ خودم راحت داشتم زندگيمو می‏کردم ؛ خدایِ من، چرا زنِ اين الدنگ شدم که حالا ولم کنه ؟ محمد را به شهادت می‏طلبيد.

-         من فاحشگی می‏کنم ! از گفتنش هم خجالت نمی‏کشم. ولی روزش می‏رسه که همه چيز تغيير کنه، می‏بينی، هميشه حس‏ اش را داشتم و می‏دونم. اين وضع دوام نمی‏آره...

حدود نيمه شب مردی به او اشاره کرد که به دنبالش برود. کنترل هويت. بازجويیِ کلاسيک. افسر پليس کنجکاو بود که چرا او ديگر رفقای قديمی‏ اش را ملاقات نمی‏کرد و رفت و آمدی نداشت. می‏خواست بداند نکند با اسلام‌گراها رابطه‏ ای دارد.

-         نه، مرگ پدرم زندگيم را زير و رو کرد. گاريش را برداشتم، يک لقمه نونمون ازش درمی‏آد.

-         آره، خبر دارم. چطور پيش می‏ره؟

-         تازه شروع کردم.

-         می‏دونی، معجزه ‏ای در ميون نيست ؛ آدما دو دسته‏ اند، يکی اونايی که گليم خودشونو از آب بيرون می‏کشند و بد پول درنمی‏ آرند، و يک دسته هم بقيه، هالوها، کُس‌خلا. حالا انتخابش با خودته.

مدتی طول کشيد تا محمد معامله ‏ای را که افسر پليس به او پيشنهاد می‏کرد بفهمد : خبرچينی کردن در مقابل داشتنِ جايی که درآمد خوبی داشته باشد ؛ يا رد کردنِ همکاری با پليس و خداحافظی کردن با کاسبی‏ اش. -         خوب بهش فکر کن. فردا توی ميدان استقلال می‏آم ببينمت. حالا برو خونه.

روز بعد می‏دانست که اگر در جايی که قرار گذاشته شده پيدايش بشود، ناچار است پيشنهاد پليس را بپذيرد. صبح خيلی زود گاری و وسايلش را برداشت و به سویِ محله‏ای شلوغ و پرجمعيت، بسيار دور از ميدانِ کذايی به راه افتاد. 

10

بيماریِ قندِ مادرش نشانی از تعادل نداشت. بايد که باری ديگر پيش دکتر می‏رفتند و دارو را تغيير می‏دادند. حساب کرد. پولِ کافی برای مقابله با اين خرجِ غيرمترقبه نداشت. تصميم گرفت به بيمارستان دولتی ببردش. خواهر هفده ساله‏ اش همراهی‏ شان کرد. محمد آنها را جلویِ ورودی بيمارستان گذاشت و خودش رفت تا ميوه ‏هايش را بفروشد. متوجه شد که ورودی بيمارستان بهترين جای ممکن برای فروش است. عيادت کنندگان ميوه می‏ خريدند، تا به هنگامِ ديدار بيماران به آنها هديه بدهند. پس از ساعتی، دو مأمور پليس، که يکی‏ شان زن بود، جلويش سبز شدند :

-         مدارک.

مدارکش را به آنها داد.

-         اينجا محله‏ ی تو نيست. اومدی اينجا چکار ؟ 

-         مادرم را آوردم بيمارستان برای معاينه ؛ قندِ خونش بالاست.

-         آفرين پسرِ خوب ! چه پسری، ولی از اينم بهتر می‏شی اگر زود گورتو از اينجا گم کنی. اين دفعه جريمه‏ ات نمی‏کنم. بِهِت گفتم. ديگه اينجا نبينمت. شيرفهم شد ؟

-         ولی من نونم را از اين راه در می‏آرم.

-         زمينِ خدا بزرگه.

می‏ خواست پاسخ‏ دهد که به نظر نمی‏رسد خدا فقيرها را دوست داشته باشد، و زمين خدا بزرگ است اما فقط برای آنهايی که امکاناتش را دارند. با خود گفت : «فايده نداره که وضعِ خودم را از اين که هست، بدتر کنم؛ اينا ازشون بعيد نيست به جرم آتئيسم بگيرندم». شايد که آته نبود، اما از موقعی که اسلام‌گراها سر و کله ‏شان در همه چيز و همه جا پيدا شده بود، از مذهب فاصله گرفته بود. پدرش عادت داشت که بگويد:

-         مومن آماده ‏ی رنج و مصيبته؛ خداوند امتحانش می‏کنه ؛ پس صبر داشته باش، پسرم !

  11

لحظه‏ ای که محمد آماده‏ ی رفتن می‏شد، اتومبيلی جلوی پايش ايستاد. مردی، که به نظر شتابان و بی‏قرار می‏آمد، از او خواست تا کالايش را وزن کند و توی صندوقِ بزرگی که به سویِ او گرفته بود، بگذارد.

-         همه را ازت می‏خرم. امروز جشن دارم، پسرم ديپلمش را با موفقيت گرفته. متوجهی، برای ادامه‏ ی تحصيل می‏فرستمش امريکا. بله آقا، امريکا، چون‏که اينجا شب و روز درس می‏خونی، بعدش کاری پيدا نمی‏کنی. اما موقعی که با يک مدرک امريکايی برمی‏گردی، فوراً می‏گيرنت ؛ خيلی خوشحالم ؛ تک پسرمه، حسابِ دخترام از دستم در رفته، نمی‏تونم شوهرشون بدم، روی دستم موندن... خوب، عجله کن، سريع، سريع. چند می‏شه؟ زود حساب کن، اگر می‏خوای برای حساب کردن کمکت می‏کنم.

تلفن موبايلش را درآورد و چيزی را که محمد ديکته می‏کرد حساب کرد.

-         خوب، همه‏ اش می‏شه 253 ريال. بگير : سه تا اسکناس صدی. حقته. نوش جونت، آدم درستی هستی، معلومه.

محمد گاری‏ اش را به راه انداخت، به سمتِ ميدانِ ميوه و تره بار. ديگر سراغ بوشعيب نخواهد رفت. حالا می‏تواند نقد پرداخت کند. 

12

غروب، گاری‏ اش را سرِ جايش گذاشت و رفت تا زينب را در هنگامِ خروج از محلِ کارش ببيند. جمعيتی می‏ ديد جوان، پرشمار، فعال. از شمارِ خرده‌کارهايی که جوانان برای گذرانِ زندگی‏شان خلق می‏کردند، مبهوت و شگفت‏ زده بود : فروشنده‏ هايی که سيگار امريکايی را نخی می‏ فروختند؛ ماشين‏ شوهايی اولترا سريع ؛ همراهانِ افرادِ مسنی که به دشواری حرکت می‏کردند؛ فروشنده‏ های کارت‏ پستال‏هايی که خودشان طراحی و نقاشی کرده بودند؛ سازندگانِ اسباب‏ بازی‏هايی ساخته شده از قوطیِ ليموناد؛ فروشنده‏ های نقشه‏ ی جغرافيايیِ کشور، عکس و پوستر مايکل جکسون و بن هارپر؛ آکروبات‏‌بازهايی با لباس قرمز که تردستی و عمليات آکروباسی می‏کردند؛ عنتری و طوطی‌باز. برخی ديگر دی‌وی‌دی کپی شده‏ ی فيلم‏های سينمايی می‌فروختند: همه مدلش موجود بود، از فيلم هندی تا فيلم‏های جديد امريکايی، فيلم‏های کلاسيک، مصری، فرانسوی ؛ عده‏ای قصه ‏گو هم با ميکروفونی نصب شده روی يقه‏ ی کت‏شان ... فقط مرتاض، مارگير، فال‏گير، جادوگر و بقيه‏ ی شارلاتان‏های از اين دست را کم داشتند.

ناگهان در لحظه‏ ای ترس بر همه‏ جا غالب شد. فروشندگان دوره‏‎گرد شروع به دويدن از سويی به سویِ ديگر کردند تا از چنگِ مامورانِ انتظامی و امنيتی، که به دنبالشان افتاده بودند، فرار کنند. دونفر را با خشونت تمام گرفتند، طوطی‌باز و فروشنده‏ی دی‌وی‌دی. مشت، لگد و فحاشی باريدن گرفت. طوطی جيغ می‏زد. دی‌وی‌دی ها روی زمين ريخته و شکستند. در ميان‏شان فيلم اسپارتاکوس، با هنرپيشگی کرک دوگلاس هم بود. از فيلم فقط جلدش باقی مانده بود و بس.

دو جوان را به زور داخلِ وَنی که رويش نوشته بود «امنيت ملی»، جا دادند. دلش می‏خواست از ته دل فرياد بزند، اما به مادرش فکر کرد، به همه‏ ی خانواده. خشم‏اش را فروخورد و به خود گفت :

-         بايد زينب را ببينم.

از ديدارش شاد بود، روزش را برايش بازگفت، اما بخشِ مربوطِ به حمله‏ ی پليس به دستفروش‏ ها را حذف و از تعريف آن خودداری کرد. به زينب پيشنهاد کرد بروند رستورانِ مردمی توی بندر و ماهی بخورند. مثلِ بچه‏ های گمگشته وسطِ يک دشتِ سرسبز در يک روزِ بهاری قهقهه می‏زدند. به زينب گفت :

-         پليس اسپارتاکوس را شکست داد! زيرِ چرخ‏های وَن خرد و خاکشير شد.

  13

پای پياده برگشتند. طی مسير بچه ‏های توی خيابان را ديدند که برای گرم کردنِ خودشان آتشی درست کرده‏ اند. يکی‏شان از محمد سيگار خواست.

-         سيگاری نيستم، ولی بيا اينو بگير، برای خودت غذا بخر.

وَن‏ های «امنيتِ ملی» با سرعتِ پائين می‏راندند. فاحشه‏ ها را توی خيابان کنترل می‏کردند. زينب متوجه شد که يکی از دخترها يک اسکناس درشت توی جيبِ يکی از مأمورين فرو کرد. روش کلاسيک. اين‏طور کار پيش می‏رود. باز هم از ازدواج گفتند.

-         بايد صبر کرد؛ تازه شروع به کار کردم. بايد که دست و بالم کمی پر باشه.

-         از چی می‏خوای حرف بزنی ؟

-         نه بابا، قرار نيست بانک بزنم! ولی دلم می‏خواد يک مغازه توی ميدان ميوه و تره بار بزنم. می‏دونم که يکی از همسايه‏ هامان مريضه؛ او يک مغازه‏ ی خوب توی بازار مرکزی داره. خيلی عالی می‏شه اگر مغازه را بهم بفروشه. پولشو خردخرد بهش می‏دم. اطلاعات‏ اش را گرفتم، بچه‏ هاش نمی‏خوان که کارِ باباشون را دنبال کنند، مهندس و تکنسين‏ اند، مشکلِ کار ندارند. خيلی عالی می‏شه. مادرم قراره که باهاش صحبت کنه.

-         حق با توئه. اما من حوصله ‏ام از انتظار سر رفته. يک جا و سرپناهی برای خودمون می‏خواهم، حتی يک کلبه، اندازه‏ ی يک روزنه‏ ی کوچک، يک کمد... 

14

تلويزيون قديمی در خانه روشن بود. برنامه‏ ای در بزرگداشت و به مناسبتِ سی‏ امين سالِ حکومتِ رئيسِ جمهور پخش می‏کرد. او را به اتفاق همسرش نمايش می‏داد، همسرش که حسابی چاق هم شده بود. آرايش کرده، خوش لباس، حسابی تميز و پاکيزه بودند. يک تارِ مو هم نابجا نبود، لبخندهايی سخاوتمند و سرشار از رضايت. دوربين تا داخلِ کاخ به دنبال‏شان می‏رفت، باغچه‏ های زيبا و مرتب را طی می‏کرد. درختانی که سانتی‏متری مرتب و تميز شده بودند. از جايی آب‏ پاش‏های اتوماتيک، چمن‏ ها را آب می‏دادند. همسر رئيس جمهور توضيح داد :

-         شوهرم به اندازه‏ ای کار می‏کنه، که هر دفعه من بايد مجبورش کنم که کمی استراحت کنه ؛ خدا را شکر، کشورمون آباده و همه چيز خوب پيش می‏ره، شهروندان راضی و خوشحال‌اند ؛ و حمايت‏شون را از مسئولين هر روزه نشون می‏دن، چرا که خودشون متوجه هستن که کشور رو به رشد و ترقی داره می‏ره و رونق و ثروت در دسترسه!

رئيس‏ جمهور حرکتی به دستش داد، طوری که گويی به کودکی سلام می‏کند.

اين تصاوير با موسيقی‎ِ سوزناکی هم همراهی می‏شد که محمد را خشمگين می‏کرد. مادرش چُرت می‏زد. برادران و خواهرش خود را برای رفتن به رختخواب آماده می‏کردند. ياسين کارنامه‏ ی مدرسه‏ اش را به او نشان داد، در همه‏ جا يک ترجيع‏ بند تکرار شده بود : «بچه‏ ای هوشمند، دانش‏ آموزی با استعداد، اما تنبل، برای بهتر شدن ...». خنديد و گفت :

-         حوصله‏ م تو کلاس سرمی‏ره ؛ تازه، درس خوندن به چه درد می‏خوره، خودتو ديدی، تو که مثل ديوونه‏ ها درس می‏ خوندی، چی شد: از کار خبری نيست، مجبوری گاری بابا را برداری و بری دنبال يک لقمه نون.

محمد کوشيد به او اندکی اميد بدهد، اما بسيار دشوار بود، بی‏ عدالتی از سراپای مملکت می‏ ريزد، نابرابری، توهين و تحقير.

ياسين برايش تعريف کرد که در راه بازگشت از مدرسه، مردی را ديده که مأموران به جانش افتاده و کتکش می‏زدند. مرد فرياد می‏زد، مردم متوقف می‏شدند، اما کسی دخالت نمی‏کرد.

-         طرف را شناختم، نگهبانِ همان ساختمانِ شيشه‏ ای بود. می‏دونی، همون ساختمانِ آن سرِ محل، همان‌جا که اخراجش کردند، کسی نمی‏دونه چرا ؛ اين دفعه، يک مرغ دزديده بود، جالب بود، مرغه هم درست مثلِ او جيغ می‏زد و فرياد می‏کشيد، چون او هم نمی‏خواست مرغه را ول کنه. خيلی کتک خورد ... 

15

صبح زود محمد، به قصد خريداز خانه بيرون زد. اين بار با دست بازتر ميوه‏ های متنوع‏ تری انتخاب کرد. در حين خروج از ميدانِ ميوه و تره ‏بار، يکی از رفقای قديمیِ هم‏دوره‏ اش را ديد. او در شهرداری مشغول به کار شده بود.

-         توی شهرداری، هيچ کاری نمی‏کنم. توی يک دفتری هستم با چهارتا کارمند ديگه. بعضی‏ هاشون پرونده‏ ای برای کار کردن دارند، من نه. حوصله‏ ام حسابی سر می‏ره. الآن شش ماهه، ولی هنوز حقوقی نگرفتم. با قرض و قوله زندگی می‏کنم. فکر می‏کنم فقط ما ليسانسيه‏ ها را استخدام کردند، تا صدامان را ببرند، اما در اصلش اينها هيچ کاری برای ما ندارند. تو چی، خوبی، اوضاعت خوبه ؟

-         خودت می‏بينی.

از هم خداحافظی کردند. ده دقيقه بعد، هنگامی که محمد سرِ چراغِ قرمز ايستاده و منتظر بود، در نفر با لباس شخصی از او خواستند گاری‏ اش را کنار زده و بيايد کنارِ خيابان.

-         چی داشتی با دوستت می‏گفتی ؟

-         هيچی.

اولين سيلی غافلگيرش کرد. محمد فرياد زد، و اين‏بار مشتی توی شکمش دريافت کرد.

-         خفه. حرف بزن ببينم. اسمِ دوستت چيه ؟

-         اسمشو يادم رفته.

يک سيلیِ ديگر. عابرين متوقف می‏شدند. يکی از دو مأمور تهديدکنان، پراکنده‏ شان کرد.

-         بريد ببينم. دزده، اين کارو برای امنيتِ شماها می‏کنيم، ول کنيد بگذاريد کارمونو بکنيم.

محمد فرياد زد :

-         دروغه! من دزد نيستم!

يکی از مأمورين با ديدنِ اين‏که مردم قدمی پيش گذاشته و به سوي شان می‏ آيند، گاریِ محمد را واژگون کرد و محمد را با خريدهايش، پخش شده روی زمين رها کرد. مردم دلداری‏ اش دادند ؛ برای جمع کردنِ ميوه‏ هايش از روی زمين کمک کردند ؛ توت‏ فرنگی‏ ها ديگر به درد نمی‏خورد ؛ مردم صدايشان درآمده بود :

-         حالِ آدم را به‏ هم می‏زنند! خجالت هم نمی‏کشند! مزاحمِ يک فروشنده‏ ی بيچاره می‏شند...

-         رفتارشون مثلِ آدم‏ های توی فيلم‏ های مافيائيه ... درصدِ خودشونو می‏خوان، کثافتا!

-         چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند! بالاخره يک روزی، حقيقتِ خدا آشکار می‏شه.

-         خدا هم با پولداراست !

بحث و مجادله درگرفت.

-         بی‏ دين ! کافر ! خدا با همه است ! خدا همه‏ جا حاضره.

مردم از سر همبستگی تصميم گرفتند ميوه‏ هايش را بخرند. او هم سبدهای توت‏ فرنگی را مجانی به آنها داد. ديگر تمايلی به کار کردن نداشت، دلش را زده بود. به خانه برگشت، گاری‏ را در گوشه‏ ای گذاشت و تصميم گرفت از فرصتِ خانه نبودنِ برادرانش استفاده کند، بخوابد و کمی انرژی بگيرد. در خواب رويايی ديد. پدرش، در لباسی سراپا سفيد، او را فرامی‏خواند تا به او بپيوندد. او حرف می‏زد، اما محمد چيزی نمی‏ شنيد. هيچ تمايلی برای پيوستن به مُرده نداشت. ناگهان مادرش ظاهر شد و به او گفت :

-         به آنچه ازت می‏خواد توجه نکن؛ الآن پيشِ خداست، شايد تو بهشت.

صبح ناخشنود و عصبی از خواب بيدار شد، بس که رويايش واقعی و ملموس بود.

  16

ديگر لازم بود که او و زينب هر کدام يک تلفن موبايل داشته باشند. محمد دوتا تلفن دستِ دو از بازارچه‏ ی مردمی خريد. موبايل عادی. خط تلفن هم برايش نگرفت، تنها کارت‏ِ قابلِ شارژ، از آن نوعی که حتی اگر اعتباری هم در کارت نمانده باشد، همچنان بتواند به تلفن پاسخ دهد. تصميم گرفت که پيشخوانِ گاری‏ اش را سر و سامانی بدهد. در گوشه‏ ی گاری يک آب‏ پرتقال گيریِ دستی کار گذاشت، تا آب‏ميوه هم بگيرد. در گوشه‏ ی ديگر هم تنوع ميوه‏ هايش را کمی افزايش داد. همچنين لوحی با قيمت‏ها نوشته شده بر آن، نيز آويزان کرد. و برای قشنگ‏ تر کردنِ پيشخوانش، عکسی از ام‏ کلثوم خواننده هم آويخت. حتی يک مگس ‏کش هم خريد.

چون همه‏ ی جاهای خوب پيشاپيش توسط آنها که با پليس کنار می‏ آمدند گرفته شده بود، برای فروش محکوم به دوره گشتن بود. اما آن روز صبح تصميم گرفت باز هم سری به دور و بر همان بيمارستان بزند؛ در آنجا فروش بدی نداشت. چيزی نگذشته بود که دو مأمور سر رسيدند و شروع کردند به گشتنِ دورِ او و بساط‏ اش.

-         ام‏ کلثوم! از صداش خوشت می‏آد؟ ما هم همين‌طور. ولی چرا عکس يک خواننده‏‎ی پير را که خيلی وقته مرده گذاشتی و عکس رئيس‏ جمهور محبوبِ‏‏ مون را نگذاشتی ؟ خدا عمر و عزتش را زياد کنه!

-         بهش فکر نکرده بودم. اگر شما بگيد، عکس ام‏ کلثوم را برمی‏دارم.

-         نه، بگذار باشه، بالاش يک عکس قشنگ از رئيس‏ جمهورمون را هم بگذار، بزرگتر از عکس ام‏کلثوم، ها. باشه ؟

-         باشه.

مأموران رفتند. هنوز عرق سرد روی تنش بود. از اين مزاحمت‏ های هر روزه ديگر جان به لب شده بود. به زينب زنگ زد، و داستان را برايش تعريف کرد.

-         دارند بهت فشار می‏آرند، تا کوتاه بيای. يک مشت کثافت‌اند. تا مغز استخوان فاسدند. برای مقاومتت بِهِت افتخار می‏کنم.

-         مگه انتخاب ديگه ‏ای دارم ؟

-         خُب، امشب همديگه را می‏بينيم ؟

-         باشه، تا شب. روزنامه‏ ای قديمی با پرتره ‏ای يک صفحه‏ ای از رئيس‏ جمهور پيدا کرد، و کوشيد رویِ پيشخوانش آويزان کند. اما هربار صفحه می‏ افتاد. صفحه‏ ی روزنامه را تا کرد و زيرِ يکی از صندوق‏ ها جا داد. هر موقع دوباره از او عکس رئيس جمهور خواستند، درش می‌آورد.

  17

درست موقعی که محمد در خيابانی پر رفت و آمد انتظار مشتری می‏ کشيد، روزنامه‏ فروشی کنارش توقف کرد و روزنامه‏ ای عربی را به سويش گرفت. در صفحه‏ ی اول با تيتر درشت نوشته بود: «رسوايی : يکی از نمايندگانِ اکثريتِ پارلمانی، جوانانِ تحصيل‏کرده و بيکار را قربانیِ کلاهبرداریِ مالی کرده است؛ او آن‏ها را مجبور به پر کردنِ انواعِ پرسش‏نامه‏ ها و مدارک می‏کرده، با اين توجيه که دنبال آماده‎‏سازیِ پرونده ‏ی مهاجرت آنان به کاناداست؛ هر پرونده از قرارِ 500 ريال ؛ شمارِ قربانيان 525 نفر ؛ نماينده‏ ی مذکور مورد بازخواست قرار نگرفته است.» محمد در جريانِ اين کلاهبرداری بود، کلاهبرداری‏ ای که خودِ او هم چيزی نمانده بود قربانی‏اش شود: او نتوانسته بود مبلغِ درخواستی برای «تشکيل پرونده» را تهيه کند. روزنامه ‏فروش به او گفت :

-         می‏بينی، همه چيزو می‏شه نوشت، به همه چيز می‌شه اعتراض کرد، اما هيچ نتيجه ‏ای نداره. مرتيکه‏ ی آشغال همچنان نماينده‏ ی مجلسه ؛ طرف يک پولِ گنده را بالا کشيده و دادگستری هم هيچ کاری باهاش نداره.

-         می‏دونی، من که اگر يک روزی بشنوم يکی از آن‌هايی که اين بابا سرش را کلاه گذاشته، زده و شاهرگش‏ رو بريده، اصلاً تعجب نمی‏کنم. آخرش همينه، بالاخره خودمون که می‏تونيم حقِ خودمون را بگيريم. ولوله‌ای در خيابان به راه افتاد، که نشان از ترس و نگرانی داشت. متوجه شد که احتمالاً حمله‏ ی پليس است و الآن است که همه را دستگير ‏کنند؛ با همه‏ ی توان شروع به هل دادنِ گاری‏ اش کرد و در کوچه ‏ای پنهان شد. گربه‏ ها بر سرِ محتوياتِ يک سطلِ زباله‏ ی سرنگون شده، در حال جنگ و جدال بودند ؛ بچه‏ های محل با تفنگ‏ های پلاستيکی بازی و سر به دنبالِ يکديگر می‏ گذاشتند. نفسی عميق فرو داد، چمباتمه زد و سرش را ميانِ دست‏ هايش گرفت ؛ اشتياقی وجودش را پر کرده بود که زيرِ همه چيز بزند و تمامش کند، مرگ يک بار، شيون يک بار. اما به مادرش فکر کرد، چهره‏ ی زينب در نظرش آمد، برادرانش، خواهرانش... از جا برخاست و قدم به خيابانِ اصلی گذاشت. 

18

حدود يک ماهی می‏ شد که محمد به رغم همه‏ ی مزاحمت‏ها و تله ‏هايی که با آنها مصادف می‏شد، هنوز قادر به کار کردن بود. آن روز صبح، اما از همان ابتدا دلش شور می‏زد. تا گاری ‏اش را بيرون آورد، يکی از چرخ‏هايش زد بيرون. نفهميد که اين اتفاق از سر تصادف رخ داده، يا حاصلِ يک خراب‏کاریِ عمدی بوده است. چون با همسايه‏ ها حرفش شده بود؛ آنها او را برای انتقاداتی که به رژيم می‏کرد، سرزنش کرده بودند. يک روز، شوهرِ طرف به او گفته بود :

-         اگر همينطوری ادامه بدی و از دولت بد بگی، برامون دردسر درست می‏کنی ؛ چته که همه چيز را تحقير می‏کنی؟ چيه، می‏خوای که همه پولدار باشند ؟ نکنه، کمونيستی، ها ؟ بهتره خودته که جلوی زبونتو بگيری، چرا که توی اين مملکت، موقعی که پليس يکی را می‏گيره، ديگه معلوم نيست، طرف با چه حال و احوالی از اون تو درمی‏آد.

-         می‏بينی، خودت هم داری از دولت انتقاد می‏کنی.

-         نه، من دارم ديده‏ هام را برات می‏گم ؛ من خوبم، زندگی هم بِهِم خوش می‏گذره. و به صدای بلند شروع به فرياد زدن کرد :

-         زنده باد رئيس جمهور، زنده باد همسر رئيس جمهور...

کوشيد چرخِ گاری‏ اش را تعمير کند. بچه‏ ها دورش را گرفته بودند. همه می‎‏خواستند کمک کنند. گاری به سرعت درست شد و به راه افتاد. در اولين چهارراه، مأمور پليسی متوقفش کرد.

-         کجا با اين عجله ؟

-         دارم می‏رم سرِ کار.

-         اجازه‏ ی کار ؟

-         خودتم می‏دونی که همچين چيزی وجود نداره.

-         بله، می‏دونم، اما می‏تونه به شکل‏های ديگه‏ای وجود داشته باشه.

محمد وانمود کرد چيزی نفهميده. مأمور :

-         باشه، ميلِ خودته، اينطوری برات خيلی گرون‏تر از اينا تموم می‏شه... بعداً می‏بينمت. محمد بی ‏آن که به پشت‏ سر نگاهی بيندازد، رفت. در مسير به گروهی برخورد که جنازه ‏ای را به قصد دفن حمل می‏کردند. عجيب بود، که جمعيت خيلی زيادی جنازه را همراهی می‏کرد و برخی هم پرچم تونس را حمل می‏کردند. محمد پرسيد، چه کسی را دارند برای دفن کردن می‏برند :

-         يک بدبختی، مثل تو و من. کسی نمی‏داند در چه شرايطی. اما طرف هفته‏ ی پيش برای يک موضوع مربوط به اينترنت دستگير شده ؛ بعدش ديروز پدر و مادرش جنازه‏ اش را پيدا کردند ؛ جنازه را گذاشته بودند، جلوی در خانه‏ شان.

-         يعنی پليس کشتدش؟

مرد با صدايی آهسته پاسخ داد :

-         خُب معلومه، اما مدرکی نيست. خيلی آدم آقايی بود، تویِ يک کافه کار می‏کرد، بعدش شب‏ها هم اينترنت بازی می‏کرد. محمد همچنان با هل دادنِ گاری‏ اش، جمعِ تشييع کنندگان را همراهی کرد. ديد که پليس‏های لباس شخصی از تشييع کنندگان عکس می‏گيرند. بعد از به خاک سپردنِ جوان، آنجا را به سمتِ ميدانِ ميوه و تره‏ بار ترک کرد.

  19

خيلی خشن بود. حتی فرصت نکرد از جا برخيزد. دو مأمور پليس يونيفورم‏ پوش، يکی‏ شان زن، روی زمين پرتش کردند و به جانِ گاری‏اش افتادند:

-         مصادره شد !

-         بله، حق نداری مخفيانه چيز بفروشی، اجازه‏ ی کار نداری، ثبت نکردی، ماليات پرداخت نمی‏کنی، داری از دولت و بيت‏المال می‏دزدی، ديگه تمومه، گاريت مصادره شد.

پليس زن :

-         حالا برو گورتو گم کن. يک نامه دريافت می‏کنی که بيای دادگاه. يالا، برو ببينم! محمد هنوز روی زمين افتاده بود و آن يکی مأمور هنوز داشت با لگد می‏زدش. رهگذران متوقف می‏شدند. برخی اعتراض می‏کردند. و مأمورين تهديدشان می‏کردند. جيپی سر رسيد. مأموری با درجه‏ ی بالاتر از آن پياده شد؛ شرايط برايش توضيح داده شد؛ دوباره سوار جيپ‏ اش شد و رفت. بعد يک وانتِ پليس سر رسيد و توقف کرد. تعداد ديگری پليس از آن پياده شدند و ميوه‏ های ريخته از گاری را جمع کردند. يکی از آن‏ها در حينِ جمع کردن، سيبی برداشت و گاز زد. محمد، مستاصل، ساکت و حيران بود، سپس فرار کرد. توی خيابان‏ها سرگردان، حيران از اتفاقی که چند لحظه پيش افتاده بود، توان فکر کردن نداشت. بدونِ آن‏که خودش متوجه باشد، قدم‏ هايش او را به سوی شهرداری می‏برد. آنجا تقاضا کرد که با شهردار صحبت کند. نگهبانِ جلویِ در انگشتِ نشانه‏ اش را روی گيج‏گاهش چرخاند، تا به او بفهماند که زده به سرش :

-         فکر کردی می‏ری همينطوری شهردار رو می‏بينی ؟

-         چرا نه؟ بايد باهاش حرف بزنم.

-         تو کی هستی که می‏خوای باهاش حرف بزنی ؟ پولداری ؟ آدمِ مهمی هستی ؟ برو بابا بذار راحت چای‏مو بخورم.

محمد ماند و پافشاری کرد.

-         خُب، معاونش...

-         همه‏ شون رفتند بيرون، استاندار يک مسجد جديد افتتاح می‏کنه.

-         فردا چی ؟

-         اگر از من می‏ شنوی، ول کن...

-         باشه، ولی اولش بايد بِهت بگم، واسه چی می‏خوام با شهردار حرف بزنم.

-         واسه چی ؟

-         پليس وسيله ‏ی کارم رو مصادره کرده، گاری‏ ای رو که برای فروش ميوه ازش استفاده می‏کنم. اين گاری وسيله‏ ی نان درآوردنِ منه.

-         تو فکر می‏کنی، شهردار خودشو با پليس طرف می‏کنه، واسه خاطرِ تو ؟

-         نه، واسه خاطر حق و عدالت.

-         تو يکی خيلی حالت خوبه ‏ها ! از کجا آمدی تو؟ در حالی که صدايش را کمی آهسته‏ تر کرده بود، ادامه داد:

-         کجایِ اين مملکت حق و عدالت ديدی ؟

سپس رفت و دوری حول و حوش ساختمان زد و چند دقيقه بعد مسلح به چماقی برگشت.

-         گورتو گم کن ! وگرنه می‏زنم دک و پوزتو حال می‏ آرم.

محمد ديگر اصراری به ماندن نکرد. 

20

عصر به ديدار زينب رفت. او پيشنهاد کرد برای ديدارِ شهردار همراهی ‏اش کند.

زينب ايده ی ديگری داشت :

-         خُب، نظرت چيه مستقيم بريم سراغِ رئيس پليس ؟

-         چرا که نه ؟

با هم به اداره‏ ی پليس مرکزی رفتند. هيچ کدام از مأموران در جريانِ ماوقع نبودند. اول زينب به حرف آمد. -         خُب اگر کسی خبر نداره، ما برای دزدی شکايت داريم!

مأمور با لبخندی زننده گفت :

-         تو از پليس شکايت داری ؟ فکر کردی کجايی، سوئد؟ 

-         ما فقط می‏خواهيم وسيله‏ ی نان درآوردن‏مان را پس بگيريم.

-         می‏فهمم. شناسنامه‏ هاتون را بديد ازشون فتوکپی بگيرم، خبری که بشه باهاتون تماس می‏گيريم.

زينب اعتماد نکرد؛ نپذيرفت و بازوی محمد را کشيد و رفتند. مدتی طولانی توی خيابان ‏ها راه رفتند. دستِ يکديگر، و گاه کمرِ هم را گرفته بودند.

اتومبيلی در کنارشان توقف کرد. مأمورين پليس در لباس شخصی :

-         مدارک.

-         اِهه، زن و شوهر هم که نيستيد. اين موقع شب اينطوری توی خيابونای خلوت راه رفتن، غيرقانونيه.

زينب زرنگی کرد و به مأمور التماس کرد که آبرو ريزی نکند.

-         بابام خيلی عصبانی و خشنه. خواهش می‏کنم، ولمون کنيد، داشتيم می‏رفتيم خونه‏ مون، ما که کار بدی نمی‏کرديم.

-         باشه، راه بيفتيد، واسه اين دفعه عيبی نداره.

هر کدام به خانه‏ ی خود برگشتند. محمد شبی بی‏قرار و دشوار گذراند؛ آنچه را که گذشته بود برای مادرش نگفت، پدرش می‏گفت اضطراب و ناراحتی قند خونش را بالا می‏برد.

  21

صبح زود، دست و رويش را شست. برای نخستين بار پس از مرگِ پدرش، تصميم گرفت نماز بخواند. لباس‏ اش را عوض کرد، و لباسی سراپا سفيد پوشيد. مادرش هنوز خواب بود، به او نزديک شد و بی ‏آن که بيدارش کند، پيشانی‏ اش را بوسيد. نگاهی به خواهران و برادرانش انداخت. دوان از خانه خارج شد. موتور گازیِ قديمیِ برادرش را برداشت، در پمپِ بنزين متوقف شد و بطریِ پلاستيکیِ خالیِ آب را که به همراه داشت، پر از بنزين کرد. بطری را در ساکِ کوچکی گذاشت و به سوی شهرداری به راه افتاد. در آنجا، تقاضای ديدار با يکی از مسئولين را کرد. هيچ‏کسی حاضر به پذيرش ‏اش نشد.

به همان جايی برگشت که دو مأمور گاری ‏اش را مصادره کرده بودند. همان‏جا بودند، گاری هم در گوشه ‏ای، خالی. محمد خود را معرفی و تقاضا کرد که گاريش را پس بگيرد. مأمور سيلی محکمی به او زد و شروع به فحاشی کرد :

-         بگير، موش کثيف، برو گم‏شو پيش از اين‏که شکمتو جِر بدم، يالا، هِرّی !

محمد حرکتی کرد و کوشيد از خود دفاع کند. اين‏ بار نوبتِ زنِ مأمور بود که پس از سيلیِ محکمی به صورتش، تف تویِ چهره ‏اش بياندازد:

-         کثافت، صبحانه‏ مون را خراب کرد، بی‏ ادب، بی پدر مادر...

محمد در خود فرو رفته بود. ديگر حرف نمی‏زد، تکان نمی‌خورد، چهره ‏اش از حرکت افتاده بود، چشمان‏ اش سرخ، آرواره ‏اش قفل، چيزی می‏رفت که منفجر شود، دو سه دقيقه‏ ای در همين وضعيت ماند، لحظاتی که بی‏ نهايتی به نظر می‏آمد. مأمور مرد :

-         يالا، گورتو گم کن، ديگه چشمت به اين گاری نمی‏افته. تموم شد، به ما بی‏ احترامی کردی. اينم تویِ اين مملکت ماليات داره.

دهانش خشک شده بود، آبِ دهانش طعمی تلخ گرفته بود. به دشواری نفس می‏کشيد. به خود گفت :

-         اگر اسلحه‏ای می‏ داشتم، خشابم را رویِ اين دوتا کثافت خالی می‏کردم. اسلحه‏ ای ندارم، اما هنوز تنم هست، زندگيم، اين زندگیِ گُهي، اسلحه‏ م همينه...

  22 

از آنجا دور شد. موتور گازی‏ اش را سوار شد و به سمتِ شهرداری به راه افتاد. وقتی رسيد، موتور را به ميله‏ ای بست، و از نو تقاضا کرد که شهردار يا يکی از معاونين‏ اش را ببيند. نگهبان اين‏دفعه بيش از پيش عصبی و پرخاش‏جو بود.

محمد به بطریِ بنزينِ توی ساکش فکر کرد، لباسِ سفيدش را مرتب کرد و دور ميدان قدمی زد. کسی توجهی به او نداشت. يک صبحِ آفتابیِ ماهِ دسامبر بود. 17 دسامبر. توی سرش پر از تصاوير مغشوش بود : مادرِ بستری‏ اش، پدرش توی تابوت، خودش در دانشکده‏ ی ادبيات، زينب با لبخندی به لب، زينب خشمگين، زينب در حالی که التماس ‏اش می‏کرد کاری نکند، مادرش که از جا برخاسته و صدايش می‏کند؛ چهره‏ ی زنی که به صورتش سيلی زد؛ که از نو سيلی‏ اش می‏زد؛ پيکرش خم شده به جلو، طوری‏که گويی خود را در تسليم جلاد می‌کند ؛ آسمانِ آبی ؛ درختی عظيم که در سايه‌اش نشسته ؛ خودش در ميانِ بازوانِ زينب، نشسته زيرِ درخت؛ خودش در هيئتِ بچه ‏ای شتابان، برای اين‏که دير به مدرسه نرسد؛ معلمِ زبانِ فرانسه‏ اش که از او تعريف می‏کند؛ امتحاناتِ دانشکده ؛ برگه‏ی ليسانس ‏اش که به پدر و مادرش نشان می‏داد؛ ليسانسِ قاب گرفته و آويزان به پلاکاردی که رويش نوشته «بيکار»؛ ليسانسی که تویِ کاسه‏ ی دستشويیِ خانه آتش زد؛ از نو صحنه‏ ی به خاک سپردنِ پدر ؛ فرياد و هياهو، پرنده‏ ها، رئيس‏ جمهور و همسرش با عينک‏های بزرگ و سياه؛ زنی که به صورتش سيلی زد؛ آن ديگری که فحش‏ اش داد ... دسته ‏ای پرستو در آسمان؛ اسپارتاکوس ؛ فشاری آب ؛ مادر و دو خواهرش که توی صف ايستاده ‏اند تا آب بردارند؛ از نو مأمورانِ پليسی که هجوم می‌آورند و آزارشان می‌کنند؛ فحش ؛ مشت و لگد ؛ باز هم فحش ؛ مشت و لگد...

برای آخرين بار تقاضا کرد که شهردار را ببيند. ردش کردند و فحش‏ اش دادند. نگهبان با چماقش هل‏ اش داد و به زمين افتاد. محمد در سکوت از جا برخاست. رفت و درست جلویِ درِ بزرگ ورودیِ شهرداری ايستاد، بطریِ بنزين را از ساک‏ اش خارج کرد، سر تا پایِ خود را به بنزين آغشته‌کرد، تا بطری خالی شد. سپس، فندکِ بيکِ قرمزش را روشن کرد، لحظه‏ ای به شعله خيره شد و به لباس‏ اش گيراند. شعله فوری زبانه کشيد. چند دقيقه. جمعيت هر يک به سويی دويدند. نگهبانِ شهرداری نعره می‏زد. می‏کوشيد آتش را با کت‏ اش مهار کند. محمد به مشعلی بدل شده بود. وقتی آمبولانس رسيد، آتش خاموش شده بود، اما محمد هيچ شباهتی به موجودی انسانی نداشت. چيزی شبيه گوسفند بريان شده، سراپا سياه. نگهبان زار می‏زد :

-         همه ‏اش تقصير منه، می‏بايست کمک ‏اش می‏کردم... 

23

محمد در بيمارستان است. سراسر پيکرش باندپيچی شده. مثلِ جنازه‏ ای کفن پيچ شده. در کُماست. جنب‏ و‏جوش در راهروها. پزشکان با روپوش‏های سفيد و پرستاران همه شتابان به سویِ راهرويی که به اتاق محمد می‏رسد، در حرکت‏ اند. رئيس‏ جمهور اينجاست ؛ رئيس‏ جمهور آمده تا پيگيرِ اوضاعِ محمد شود. رئيس‏‏ جمهور راضی و خوشحال نيست. او در مورد شهرداری که حاضر به پذيرشِ محمد نشده، اطلاعات می‏گيرد. دستور می‏دهد تا اخراجش کنند. رئيس‏ جمهور خشمناک است. شنيده که مطبوعاتِ بين‏ المللی در رابطه با اين رخ‏داد سخن می‏گويند. رئيس‏ جمهور در حالی که لشکری پزشک به دنبالش در حرکت ‏اند وارد اتاق می‏شود. صحنه ‏هايی مبتذل و مضحک.

سراسرِ کشور سر به شورش برداشته. زينب، که موهايش را بسته، در رأسِ تظاهرات قرار می‏گيرد. فرياد می‏زند، نعره می‏کشد، مشت‏هايش را گره می‏کند.

محمد روزِ 4 ژانويه‏ ی 2011 می‏ميرد. تظاهرات در سراسر کشور با شعارِ : «ما همه محمديم».

رئيس‏ جمهور کشور را همچون يک دزد جبون ترک می‏کند. هواپيمايش در شبی پرستاره، در آسمان از نظرها ناپديد می‏شود.

  24

تظاهرات در سراسر کشور. تصويرِ محمد، قربانی و سمبل. شبکه‏ های تلويزيونی سراسر جهان، به کشور آمده‏ اند و به ديدار خانواده‏ اش می‏روند. حتی يک تهيه‏ کننده ‏ی سينما به ديدارشان می‏آيد. پاکتی به مادرِ عزادار می‏دهد و به او می‏گويد :

-         لطفاً اين کمک را بپذيريد ؛ چيزی نيست، اما سرنوشت اينه، بی‏رحم و ناروا..

خم می‏شود و در گوشِ پيرزنِ گريان زمزمه می‏کند :

-         بخصوص، با هيچکس صحبت نکنيد ؛ هيچ مصاحبه‏ ای با روزنامه‏ نگاران نکنيد ؛ من کمکتون می‏کنم ؛ من داستانِ محمد را تعريف می‏کنم، بايد مردمِ همه‏ ی دنيا بدونند چه اتفاقی افتاده ؛ محمد يک قهرمانه، يک قربانی و شهيد. قبوله؟ با من، و فقط با منه که شما حرف می‏زنيد. خوب حالا ديگه من می‏رم، در ضمن اگر به هر چيزی نياز داشتيد، اين کارتِ منه، اينم يک شماره‏ ی موبايله، هر کاری داشتيد بِهِم زنگ بزنيد.

مادر سر در نمی‏ آورد که اين فرد چه می‏گويد. اما دو دخترش، خوب متوجه شدند :

-         اين يارو داره مرگ برادرمون رو می‏خره تا جيبِ خودشو پر کنه ! شرم آوره، بسيار شرم آوره! داستانِ محمد به هيچ کسی تعلق نداره؛ داستانِ يک آدمِ عاديه، از آن‏هايی که ميليون‏ها نمونه‏ شون هست، که بس که زيرِپاها له شده‏ اند، تحقير شده‎‏‏اند، همه چيز در زندگی ازشون دريغ شده، حالا آخرش شده‏ اند جرقه‏ ای که جهان را به آتش کشيده. هيچ‏کسی هرگز نمی‏تونه مرگ‏ اش رو ازش بدزده.

        [1] - Microcredit

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:55  توسط سيامند  |