آغاز بهار عربی با جنبش در تونس، و جنبش در تونس با خودسوزی محمد بوعزيزی، جوان دستفروش تونسی مصادف بود. طاهر بن جلون نويسنده سرشناس مراکشی، برنده ی جايزه ی گنکور و عضو اين آکادمی و البته عضو آکادمی فرانسه داستان کوتاهی را به محمد بوعزيزی تخصيص داده که از فروش خوبی در فرانسه برخوردار شد. نام کتاب در زبان فرانسه «با آتش» است، با همفکری دوست محترم و عزيزی، خانم شراره محدود، تيتر کتاب را در فارسی «آتش و ياس» برگزيدم.
نسخه ی «پی دی اف» اين کتاب را در آدرس زير برای دوستان و علاقمندان گذاشته ام، که در دسترس است:
آتش و ياس
طاهر بن جلّون
ترجمه : سيامند زندی
1
در
بازگشت از گورستان به خانه و دفنِ پدر ، محمد حس کرد بار مسئوليتی که تا کنون به
دوش داشته، چندين برابر شده است. کمرش خم شده، خودش پير ، و گامهايش رو به آهستگی
گذاشته بود. تازه سی ساله شده بود. هيچوقت جشن تولد نگرفته بود. سالها در پیِ هم
میگذشتد و همه شبيه هم. فقر، نداری، و نوعی گوشه گيری و عزلت گزينیِ گنگ غصه و
غمی را به زندگی اش افزوده بود که طی گذر زمان ديگر طبيعی و بخشی از زندگی اش شده
بود.
درست مثلِ پدرش، هرگز از چيزی شکايت نداشت. نه اعتقادی به سرنوشت داشت و نه
حتی به مذهب.
مرگِ پدر
همه ی طرح و برنامه هايش را به هم ريخت. پسرِ بزرگِ خانه بود و طبيعتاً از اين پس
مسئول و بزرگترِ خانواده. سه برادر و دو خواهر. مادری مبتلا به مرضِ قند اما
همچنان سرِپا. آخرين تلاشهايش در يافتنِ کار، مثل گذشته هيچ نتيجه ای به بار
نياورده بود و اين عصبی اش میکرد. موضوع شانس و يا تصادف نبود. آنطور که خودش
میگفت، درواقع موضوع بر سرِ بی عدالتی ای بود مرتبط با اينکه از بختِ بد فقير
زاده شده بود. ديگر برای تحصن و تظاهرات عليه بيکاری جلوی ساختمانِ وزارتِ دارايی نمیرفت.
تحصيل کرده های بيکار شغلی دست و پا کرده بودند اما او هنوز نه. ليسانس تاريخِ او
به درد کسی نمی خورد. می توانست تدريس کند، اما وزارت آموزش و پرورش ديگر استخدام
نمیکرد.
کيفِ
کهنه ی کنج کمد لباسها را درآورد. همه ی اسناد و کاغذهای توی کيف را به زمين ريخت،
از جمله مدرک ليسانس اش را. همه را يکجا جمع کرد، تویِ کاسه ی دستشويی ريخت و
کبريت زد. همه را به آتش کشيد. به شعله های آتش که واژه ها را می بلعيدند خيره شد،
جالب بود که شعله دور نام و تاريخ تولدش را گرفته بود. با تکه چوبی و تکانی به
کاغذها، آتش را از نو گيراند تا همه ی کاغذها خاکستر شدند. مادرش با شنيدنِ بوی
دود و سوختگی، شتابان خود را رساند و او را ديد :
-
مگه زده به سرت ! خوب با آتش
زدن ليسانست، میخوای به چی برسی ؟ حالا برای اينکه بخوای دبير دبيرستان بشی،
چکار میکنی ؟ سه سال درس و زحمت دود شد و رفت به آسمون !
پاسخی
نداد، خاکستر را جمع کرد، توی ظرف آشغال ريخت، کاسه ی دستشويی را شست و تميز کرد،
دستانش را شست و رفت. آرام بود، تمايلی به حرف زدن و توضيح کارش نداشت. تکه کاغذی را
که به هيچ دردی نمیخورد چرا بايد حفظ کند، که چی بشود ؟ چهره اش درهم و قاطع بود.
مادرش به او يادآوری کرد که بايد برود و دارويش را بخرد. داروخانه چی دارو را به
نسيه به او میدهد. بيرون روی چارپايه ای نشست و به زمين خيره شد، و سفرِ ستون
مورچهها را دنبال کرد. از پسربچه ی سيگارفروش، که سيگار را دانه ای می فروخت، سيگاری
خواست. سيگار را گيراند و به آرامی کشيد. مورچه ها محموله شان را به مقصد رسانده و
حالا در جهتِ مخالف در حرکت بودند.
2
تصميم اش
را گرفته بود : گاریِ پدرش را برمیدارد. اوضاع گاری اصلاً روبهراه نبود.
می بايست چرخهايش را تعمير کند، يکی از چوبهای کف را، که پوسيده بود، عوض کند، بار
ديگر گاری را برای ميزانکردن ببرد و از نو با بوشعيب، فروشنده ی ميوه و سبزی تماس
بگيرد.
پول از
کجا بياورد؟ مادرش موقعِ بيماریِ پدر همه ی طلاهايش را فروخت و الآن ديگر چيزی
نداشت. در عينِ حال چيزهايی در رابطه با «وامِ اندک[1]»
شنيده بود. اطلاعاتی در اين مورد جمعکرد، تقاضانامهی بزرگی برای پر کردن به او
دادند. اينهمه کاغذبازی از همان اولِ کار اشتياقش را کور کرد. ديگر داشت کم کم احساس پشيمانی
میکرد که چرا مدرک تحصيلی اش را آتش زده.
محمد طی
دورانِ تحصيل در دانشکده ی ادبيات، در جريان بخت آزمايی برنده يک سفر مکه شده بود.
يک دفعه هم که شانس آورده بود، نمیتوانست از آن استفاده کند. با يک بليط هواپيما
چه میتوانست بکند؟ اولاً که هيچ تمايلی به رفتن به مکه و شرکت در مناسک نداشت،
بعدش هم پولِ کافی برای انجام مناسک حج نداشت؛ بدش نمی آمد که شرکت هوايی پول بليط
را به او بدهد، اما شرکت هواپيمايی اين کار را نمیکرد. حالا فقط مانده بود که
بگردد و يک مسافر مکه پيدا کند و بليطش را به او بفروشد. بالاخره توانست بليط را
به يک سوم قيمت بفروشد، اما برای همين هم مجبور شد سبيلِ کارمند شرکت هواپيمايی را
چرب کند، تا طرف بپذيرد که نام روی بليط را تغيير بدهد. بالاخره با اين پس انداز
جزئی اش، گاری را تعمير کرد و شروع به فروش سيب و پرتقال کرد.
3
محمد
می دانست که بوشعيب آدمی بی نزاکت و متقلب است؛ پدرش اين را بارها به او گفته بود.
به محض مرگِ پدر مدعی شده بود که پدر به او بدهکار بوده و دو فاکتورِ آخر خود را
نپرداخته بوده است. چگونه میشد مطمئن شد ؟ بايد يک جوری با او کنار میآمد، با تحميل
افزايش 10 تا 15 درصدی قيمت؛ چون تنها کسی بود که نسيه کار میکرد. محمد بحث نکرد،
برای دو صندوق پرتقال و يک صندوق سيب بيعانه ای به او داد؛ علاوه بر اينها چند
بسته توت فرنگی هم گرفت.
بوشعيب
او را به گوشه ای خواند و با صدايی آهسته سراغِ خواهرِ کوچک اش را گرفت. محمد هم
به او پاسخ داد که حالش خوب است و درگيرِ درس خواندن برای گرفتن ديپلماش است.
-
میدونی، بابات او را به من وعده
داده بود. میخوام ازدواج کنم، يک خانواده برای خودم داشته باشم، اينطوری شايد
بتونيم شريک بشيم. تو با گاريت زندگيت پيش نمیره. رقيب زياده، تازه، برای اينکه
جایِ خوبی گير بياری، بايد سبيل پليس را هم چرب کنی و آبت باهاشون توی يک جوی بره.
محمد
نگاهش کرد، سرش را پائين انداخت و بی آنکه چيزی بگويد، آنجا را ترک کرد.
نمیدانست
واقعاً کجا جا بگيرد. برخی جابجا میشدند، برخی ديگر جايی دائمی و حسابی پيدا کرده
بودند، عموماً نزديک يک چراغ قرمز و يا يک ميدان. سريعاً متوجه شد که بهترين جاها از
پيش گرفته شده است. پس تصميم گرفت که گاری اش را براند و هر از چندی توقف کند. داد
میزد و از سيب و پرتقال هايش تعريف میکرد. اما باوجودِ صدای بوقِ ماشينها،
تاثير و فايده ای نداشت. هيچ کسی صدايش را نمی شنيد. وقتی برای لحظه ای کنار
مغازه ی خواربار فروشی ايستاد تا خستگی از تن براند، صاحب مغازه پرخاش کنان از
آنجا راندش :
-
حالت خوب نيست؟ منم که ماليات
و سرقفلی میدم، اگر اينجا درست جلوی مغازه ی من بايستی، من چه جوری بايد نونمو
دربيارم ؟ برو بابا، گمشو ببينم !
روز اول
را تماماً با راه رفتن و از خيابانی به خيابان ديگر رفتن گذراند. بالاخره توانست
بيش از نيمی از بارش را بفروشد. فهميد که اگر جای خوبی میخواهد، می بايست صبحِ
خيلی زود از خانه بيرون بزند، تا قبل از رسيدن ديگران و پر شدنِ جاها در محل باشد
و جا بگيرد.
سر شام
به خواهر جوان و کوچکش نگاه کرد و لحظه ای او را در آغوش بوشعيب تصور کرد. وجودش
سرشار از شرم شد. دختری جوان و معصوم در چنگِ يک وحشی. هرگز.
4
پس از
شام به مادرش گفت که بوشعيب از او پول مطالبه میکند.
-
بابات دوست نداشت به کسی
بدهکار باشه؛ به محضِ اين که میتونست و در اولين فرصت طلب هاش را پرداخت میکرد.
بوشعيب آدم آشغاليه. هيچ سندی هم نداره. ولش کن. فکر کردی که دواهایِ من را بگيری
؟ فقط يک قرص برام مونده.
محمد يک
کارتن کتاب درآورد و جلویِ خانه چيد تا بفروشد. کتابهای تاريخ، رمانهايی در
کلکسيون کتابهای جيبی و بعد هم نسخه ی اصلیِ موبی ديک جلد چرمی ؛ جايزه ای
که در سالِ چهارم دبيرستان، برای اول شدن در درسِ انگليسی از مدرسه گرفته بود. سه تا کتاب فروخت، درست همانقدر
که برای خريد دارو نياز داشت. موبی ديک برايش ماند چون خريدار نداشت. شب،
چند صفحه ای از آن را از نو خواند و متوجه شد که انگليسی اش رو به تحليل میرود.
پيش از خواب، به زينبِ زيبارو فکر کرد، زنی که از دو سالِ پيش به اوعشق می ورزيد؛
ولی بدونِ پول، بدونِ کار، بی خانه و مسکن، ازدواجشان ناممکن بود. غصه دار بود؛ چه
وعده ای میتوانست به زينب بدهد، او که هيچ برای بخشيدن و هديهدادن به زينب
نداشت؟ با خود فکر کرد که اولويت هايی در پيش دارد، که اگر همه ی چيزها به دنبالِ
هم يک به يک پيش بروند، موفق خواهد شد و زينب هم منتظرش خواهد شد.
5
زينب در
دفترِ پزشکی منشی بود. او محمد را صادقانه دوست داشت. از آنجا که دختر يکی
يکدانه ی خانواده بود، به محمد پيشنهاد کرده بود که با او ازدواج کرده و با هم در
خانه ی پدری اش ساکن شوند. اما غرور محمد اجازه ی اين کار را به او نمیداد، تصورش
هم غيرممکن بود که بپذيرد همسرش خرجش را تأمين کند و داماد سرخانه شود.
بيشتر
اوقات با هم در کافه قرار می گذاشتند. مفصل حرف میزدند، ساعتها راه میرفتند، و
سير می خنديدند. سه ماهی میشد که فرصتی برای خلوت گزيدن و معاشقه برايشان پيش
نيامده بود. آخرين بار، دختر عموی زينب، که هم خانه اش در سفر بود، آپارتمانش را
در اختيارشان گذاشته بود.
زينب
میگفت :
-
يک روز ما از اين تونل
درمی آئيم ؛ بِهِت قول میدم ؛ میبينمش ؛ حس اش میکنم. تو يک کار خوب پيدا میکنی،
من اين دکترِ نفرت آور را ول میکنم و زندگیِ خودمان را میکنيم ؛ حالا میبينی.
-
آره، يک روز، ولی تو که
میدونی من هرگز توی اين کشتیِ کذايی پا نمیگذارم که بشم مهاجرِ غيرقانونی.
برنامه ات را میدونم : کانادا! بله، همه با هم میريم کانادا و همينطوری همه مون
با هم میريم بهشت. يک جايی نوشته. اما فعلاً من بايد نونِ خانواده ی پرجمعيت ام
را تأمين کنم، به فکر معالجه ی مادرم باشم و برای پيدا کردن يک جای مناسب برای
گاريم دست به يقه بشم.
زينب
دستش را در دست گرفت و بوسيد. او هم دست زينب را گرفت و بوسيد.
6
ساعت شش
صبح بيدار بود. سعیکرد با توليدِ حداقل صدا، مزاحم خوابِ برادرانش که با او در يک
اتاق خوابيده بودند، نشود. حاضرين اتاق در خواب اينها بودند: نبيل، بيست ساله،
راهنمای توريستیِ بدون مجوز که بيشتر اوقات با پليس به مشکل برمی خورد. نورالدين،
هجده ساله و دانش آموز دبيرستان، که همزمان با تحصيل از جمعه شب تا دوشنبه صبح در
يک نانوايی کار میکرد. و سرانجام ياسين، پانزده ساله، باهوش، تنبل، خوش تيپ و
عارف مسلک. به مادرش قول میداد که ميليونر میشود و او را به ديدار اهرام ثلاثه میبرد.
محمد دست
و صورت اش را شست، تکه نانی بلعيد و گاری اش را که کارتنِ کتابهايش را رويش
گذاشته بود، بيرون کشيد. در انتهای کوچه شان، يک افسر راهنمايی و رانندگی متوقفش
کرد:
-
اين گاریِ پيرمرده ؛ خودش کجاست
؟
-
مُرده.
-
تو هم آمدی راهشو ادامه بدی،
انگار نه انگار؟
-
خوب ايرادش چيه ؟ نکنه ممنوعه
که بخوای زندگيت را شرافتمندانه پيش ببری ؟
-
روت خيلی زياده ! مدارک ...
محمد هر
مدرک و کاغذی که داشت را همه يکجا به او داد.
-
بيمه نداری. فکر کن، يک بچه
را زير بگيری، کی خسارت میده ؟ تو ؟
-
از کی تا حالا برای گاریِ ميوه
هم بايد بيمه گرفت ؟ اين يکی ديگه نوبره.
مأمور
دفترچه ای از جيبش خارج و در حالی که چپ چپ به محمد نگاه میکرد، شروع به نوشتن
کرد. در لحظه برگشت به او گفت :
-
خودت را به خريت زدی، از اونايی
که نمیخوام بفهمم.
-
من خودم را به چيزی نزدم و
کاری هم نمیکنم ؛ اين تويی که همه کار میکنی تا جلویِ منو بگيری که نتونم برم
سرِ کار.
-
باشه، عيب نداره، اما به
بيمه ات فکر کن، من خوبيتو میخوام که بهت میگم.
با دو
دست از سيب و پرتقالها برداشت ؛ گازی به سيب زد و با دهان پر گفت :
-
خوب، راه بيفت، برو ديگه ...
7
محمد
جایِ خوبی پيدا کرد، هنوز خيلی زود بود. گاری اش را متوقف کرد و در انتظار ماند.
اولين اتومبيل ايستاد.
-
يک کيلو از هر کدام، درشتاش را
برام سوا کن.
مشتری های
بعدی اين چنين در هول و شتاب نبودند، از ماشينشان پياده میشدند، ميوه ها را با
دست سبک و سنگين میکردند، از قيمت می پرسيدند، چانه میزدند و بالاخره چندتايی
پرتقال میخريدند.
ساعتی
بعد فروشنده ی ديگری با گاری ای دکور کرده سر رسيد، وسوسه انگيزتر و پر بارتر، با
ميوه های خارجی، گران و کمياب. او تعدادی مشتری ثابت و هميشگی داشت. با نگاهی و
اندک تکانی به سرش به محمد فهماند که بايد اينجا را ترک کند. محمد هم بی هيچ
اعتراضی همين کار را کرد.
خوب بفرما، از نو در حالِ ول گشتن. با خودش فکر کرد،
هيچی نباشه صبح خوبی داشت و دفعه ی بعد میتواند ميوه های متنوع تری بياورد.
در
پايانِ روز همه را فروخته بود. رفت پيش بوشعيب تا ميوه های تازه بگيرد.
عصر، به
رغم خستگی، برای ديدار زينب به خانه ی آنها رفت ؛ پدر و مادر زينب محمد را حسابی
دوست داشتند. روزش را برای زينب تعريف کرد، با هم کرِپ خوردند و سپس به خانه برگشت.
8
طی روز
پليسی در لباس شخصی به ديدنِ مادرِ محمد رفته بود. او سئوالاتی درباره ی محمد
کرده، و پرسيده بود چرا ديگر با گروهِ «ليسانسيه های بيکار» رفت و آمد نمی کند. مادرش
با واژگانِ خودش، سرشار از نگرانی و دلهره پاسخ داده بود.
مأمور يک برگه ی احضاريه
به او داده بود که پسرش همين امشب بايد خود را معرفی کند. زن درجا زده بود زير
گريه، میدانست که پليس هيچوقت حاملِ خبرِ خوب نيست. گمان کرده بود بد نباشد به
طرف بگويد :
-
پسرِ من کاری به سياست نداره.
طرف هيچ
واکنشی از خود نشان نداده و رفته بود.
وقتی
کاغذ را به محمد داد، نگاهی به آن انداخت و سپس آن را توی جيبش فرو کرد.
-
چند دقيقه ی ديگه میرم. بايد
يک تعدادی سئوال ازم بپرسن. اگر نرم، خودشون میآن دنبالم و آنموقع ديگه بد
میشه.
-
پسرم آمدنِ اين بابا، قندِ
خونم را بالا برده. حس اش میکنم، دهنم خشکه و حالم اصلاً خوب نيست.
-
اين باباها حقوق میگيرند تا
برای ماها مشکل درست کنند؛ خوب که نگاه کنی، میبينی که پليس و گزمه خودشون
بچه های خانواده های فقيری مثلِ خود ما هستند. اما همونطور که خودت میدونی، فقرا
از همديگه خوششون نمياد...
9
در
کلانتری، محمد مدتی طولانی نشسته روی نيمکتی انتظار کشيد. هر از چندی از جايش
برمی خاست، می کوشيد کسی را پيدا کند تا به او بگويد چرا برگه ی احضاريه دريافت
کرده است. کسی اطلاع نداشت. گمان کرد اين کار به قصد ارعاب صورت گرفته. يک بار ديگر در، همان
ابتدای تظاهراتِ ليسانسيه های بيکار، اين کار را با او کرده بودند. در کنارش،
پيرمردی که فقر از سر و وضعش میباريد، ساکت در حالِ چرت زدن بود. اين
پيرمرد، که سرفه میکرد و خلط بيرون میداد، چه گناهی میتوانست کرده باشد؟ پيرمردی
که بيش از اينجا جايش روی تخت بيمارستان بود.
محمد از او فاصله گرفت. میترسيد که
مبادا با نشستن کنارش به سل مبتلا شود.
زنی هم با
بالاپوش هم آنجا بود، سيگار پشت سيگار میکشيد و به زمين و زمان بد میگفت.
-
توی دهاتِ خودم راحت داشتم
زندگيمو میکردم ؛ خدایِ من، چرا زنِ اين الدنگ شدم که حالا ولم کنه ؟
محمد را
به شهادت میطلبيد.
-
من فاحشگی میکنم ! از گفتنش
هم خجالت نمیکشم. ولی روزش میرسه که همه چيز تغيير کنه، میبينی، هميشه حس اش را
داشتم و میدونم. اين وضع دوام نمیآره...
حدود
نيمه شب مردی به او اشاره کرد که به دنبالش برود.
کنترل
هويت.
بازجويیِ
کلاسيک.
افسر
پليس کنجکاو بود که چرا او ديگر رفقای قديمی اش را ملاقات نمیکرد و رفت و آمدی
نداشت. میخواست بداند نکند با اسلامگراها رابطه ای دارد.
-
نه، مرگ پدرم زندگيم را زير و
رو کرد. گاريش را برداشتم، يک لقمه نونمون ازش درمیآد.
-
آره، خبر دارم. چطور پيش
میره؟
-
تازه شروع کردم.
-
میدونی، معجزه ای در ميون
نيست ؛ آدما دو دسته اند، يکی اونايی که گليم خودشونو از آب بيرون میکشند و بد
پول درنمی آرند، و يک دسته هم بقيه، هالوها، کُسخلا. حالا انتخابش با خودته.
مدتی طول
کشيد تا محمد معامله ای را که افسر پليس به او پيشنهاد میکرد بفهمد : خبرچينی
کردن در مقابل داشتنِ جايی که درآمد خوبی داشته باشد ؛ يا رد کردنِ همکاری با پليس
و خداحافظی کردن با کاسبی اش.
-
خوب بهش فکر کن. فردا توی
ميدان استقلال میآم ببينمت. حالا برو خونه.
روز بعد
میدانست که اگر در جايی که قرار گذاشته شده پيدايش بشود، ناچار است پيشنهاد پليس
را بپذيرد.
صبح خيلی
زود گاری و وسايلش را برداشت و به سویِ محلهای شلوغ و پرجمعيت، بسيار دور از
ميدانِ کذايی به راه افتاد.
10
بيماریِ
قندِ مادرش نشانی از تعادل نداشت. بايد که باری ديگر پيش دکتر میرفتند و دارو را
تغيير میدادند. حساب کرد. پولِ کافی برای مقابله با اين خرجِ غيرمترقبه نداشت.
تصميم گرفت به بيمارستان دولتی ببردش. خواهر هفده ساله اش همراهی شان کرد. محمد آنها
را جلویِ ورودی بيمارستان گذاشت و خودش رفت تا ميوه هايش را بفروشد. متوجه شد که
ورودی بيمارستان بهترين جای ممکن برای فروش است. عيادت کنندگان ميوه می خريدند، تا
به هنگامِ ديدار بيماران به آنها هديه بدهند. پس از ساعتی، دو مأمور پليس، که
يکی شان زن بود، جلويش سبز شدند :
-
مدارک.
مدارکش
را به آنها داد.
-
اينجا محله ی تو نيست. اومدی
اينجا چکار ؟
-
مادرم را آوردم بيمارستان برای
معاينه ؛ قندِ خونش بالاست.
-
آفرين پسرِ خوب ! چه پسری، ولی
از اينم بهتر میشی اگر زود گورتو از اينجا گم کنی. اين دفعه جريمه ات نمیکنم.
بِهِت گفتم. ديگه اينجا نبينمت. شيرفهم شد ؟
-
ولی من نونم را از اين راه در
میآرم.
-
زمينِ خدا بزرگه.
می خواست
پاسخ دهد که به نظر نمیرسد خدا فقيرها را دوست داشته باشد، و زمين خدا بزرگ است
اما فقط برای آنهايی که امکاناتش را دارند. با خود گفت : «فايده نداره که وضعِ
خودم را از اين که هست، بدتر کنم؛ اينا ازشون بعيد نيست به جرم آتئيسم بگيرندم».
شايد که
آته نبود، اما از موقعی که اسلامگراها سر و کله شان در همه چيز و همه جا پيدا شده
بود، از مذهب فاصله گرفته بود. پدرش عادت داشت که بگويد:
-
مومن آماده ی رنج و مصيبته؛
خداوند امتحانش میکنه ؛ پس صبر داشته باش، پسرم !
11
لحظه ای
که محمد آماده ی رفتن میشد، اتومبيلی جلوی پايش ايستاد. مردی، که به نظر شتابان و
بیقرار میآمد، از او خواست تا کالايش را وزن کند و توی صندوقِ بزرگی که به سویِ
او گرفته بود، بگذارد.
-
همه را ازت میخرم. امروز جشن
دارم، پسرم ديپلمش را با موفقيت گرفته. متوجهی، برای ادامه ی تحصيل میفرستمش
امريکا. بله آقا، امريکا، چونکه اينجا شب و روز درس میخونی، بعدش کاری پيدا
نمیکنی. اما موقعی که با يک مدرک امريکايی برمیگردی، فوراً میگيرنت ؛ خيلی
خوشحالم ؛ تک پسرمه، حسابِ دخترام از دستم در رفته، نمیتونم شوهرشون بدم، روی
دستم موندن... خوب، عجله کن، سريع، سريع. چند میشه؟ زود حساب کن، اگر میخوای برای
حساب کردن کمکت میکنم.
تلفن
موبايلش را درآورد و چيزی را که محمد ديکته میکرد حساب کرد.
-
خوب، همه اش میشه 253 ريال.
بگير : سه تا اسکناس صدی. حقته. نوش جونت، آدم درستی هستی، معلومه.
محمد
گاری اش را به راه انداخت، به سمتِ ميدانِ ميوه و تره بار. ديگر سراغ بوشعيب
نخواهد رفت. حالا میتواند نقد پرداخت کند.
12
غروب،
گاری اش را سرِ جايش گذاشت و رفت تا زينب را در هنگامِ خروج از محلِ کارش ببيند. جمعيتی
می ديد جوان، پرشمار، فعال. از شمارِ خردهکارهايی که جوانان برای گذرانِ زندگیشان
خلق میکردند، مبهوت و شگفت زده بود : فروشنده هايی که سيگار امريکايی را نخی
می فروختند؛ ماشين شوهايی اولترا سريع ؛ همراهانِ افرادِ مسنی که به دشواری حرکت
میکردند؛ فروشنده های کارت پستالهايی که خودشان طراحی و نقاشی کرده بودند؛
سازندگانِ اسباب بازیهايی ساخته شده از قوطیِ ليموناد؛ فروشنده های نقشه ی
جغرافيايیِ کشور، عکس و پوستر مايکل جکسون و بن هارپر؛ آکروباتبازهايی با لباس
قرمز که تردستی و عمليات آکروباسی میکردند؛ عنتری و طوطیباز. برخی ديگر دیویدی کپی شده ی فيلمهای سينمايی میفروختند: همه مدلش موجود بود، از فيلم
هندی تا فيلمهای جديد امريکايی، فيلمهای کلاسيک، مصری، فرانسوی ؛ عدهای قصه گو هم
با ميکروفونی نصب شده روی يقه ی کتشان ... فقط مرتاض، مارگير، فالگير، جادوگر و
بقيه ی شارلاتانهای از اين دست را کم داشتند.
ناگهان در لحظه ای ترس بر همه جا غالب شد. فروشندگان
دورهگرد شروع به دويدن از سويی به سویِ ديگر کردند تا از چنگِ مامورانِ انتظامی
و امنيتی، که به دنبالشان افتاده بودند، فرار کنند. دونفر را با خشونت تمام
گرفتند، طوطیباز و فروشندهی دیویدی. مشت، لگد و فحاشی باريدن گرفت. طوطی جيغ
میزد. دیویدی ها
روی زمين ريخته و شکستند. در ميانشان فيلم اسپارتاکوس، با هنرپيشگی کرک دوگلاس هم
بود. از فيلم فقط جلدش باقی مانده بود و بس.
دو جوان را به زور داخلِ وَنی که رويش
نوشته بود «امنيت ملی»، جا دادند. دلش میخواست از ته دل فرياد بزند، اما به مادرش
فکر کرد، به همه ی خانواده. خشماش را فروخورد و به خود گفت :
-
بايد
زينب را ببينم.
از
ديدارش شاد بود، روزش را برايش بازگفت، اما بخشِ مربوطِ به حمله ی پليس به
دستفروش ها را حذف و از تعريف آن خودداری کرد. به زينب پيشنهاد کرد بروند رستورانِ
مردمی توی بندر و ماهی بخورند. مثلِ بچه های گمگشته وسطِ يک دشتِ سرسبز در يک روزِ
بهاری قهقهه میزدند. به زينب گفت :
-
پليس اسپارتاکوس را شکست داد!
زيرِ چرخهای وَن خرد و خاکشير شد.
13
پای
پياده برگشتند. طی مسير بچه های توی خيابان را ديدند که برای گرم کردنِ خودشان
آتشی درست کرده اند. يکیشان از محمد سيگار خواست.
-
سيگاری نيستم، ولی بيا اينو
بگير، برای خودت غذا بخر.
وَن های
«امنيتِ ملی» با سرعتِ پائين میراندند. فاحشه ها را توی خيابان کنترل میکردند.
زينب متوجه شد که يکی از دخترها يک اسکناس درشت توی جيبِ يکی از مأمورين فرو کرد. روش
کلاسيک. اينطور کار پيش میرود.
باز هم
از ازدواج گفتند.
-
بايد صبر کرد؛ تازه شروع به
کار کردم. بايد که دست و بالم کمی پر باشه.
-
از چی میخوای حرف بزنی ؟
-
نه بابا، قرار نيست بانک بزنم!
ولی دلم میخواد يک مغازه توی ميدان ميوه و تره بار بزنم. میدونم که يکی از
همسايه هامان مريضه؛ او يک مغازه ی خوب توی بازار مرکزی داره. خيلی عالی میشه اگر
مغازه را بهم بفروشه. پولشو خردخرد بهش میدم. اطلاعات اش را گرفتم، بچه هاش
نمیخوان که کارِ باباشون را دنبال کنند، مهندس و تکنسين اند، مشکلِ کار ندارند.
خيلی عالی میشه. مادرم قراره که باهاش صحبت کنه.
-
حق با توئه. اما من حوصله ام از
انتظار سر رفته. يک جا و سرپناهی برای خودمون میخواهم، حتی يک کلبه، اندازه ی يک
روزنه ی کوچک، يک کمد...
14
تلويزيون
قديمی در خانه روشن بود. برنامه ای در بزرگداشت و به مناسبتِ سی امين سالِ حکومتِ
رئيسِ جمهور پخش میکرد. او را به اتفاق همسرش نمايش میداد، همسرش که حسابی چاق
هم شده بود. آرايش کرده، خوش لباس، حسابی تميز و پاکيزه بودند. يک تارِ مو هم نابجا
نبود، لبخندهايی سخاوتمند و سرشار از رضايت. دوربين تا داخلِ کاخ به دنبالشان
میرفت، باغچه های زيبا و مرتب را طی میکرد. درختانی که سانتیمتری مرتب و تميز
شده بودند. از جايی آب پاشهای اتوماتيک، چمن ها را آب میدادند. همسر رئيس جمهور توضيح داد :
-
شوهرم به اندازه ای کار
میکنه، که هر دفعه من بايد مجبورش کنم که کمی استراحت کنه ؛ خدا را شکر، کشورمون
آباده و همه چيز خوب پيش میره، شهروندان راضی و خوشحالاند ؛ و حمايتشون را از
مسئولين هر روزه نشون میدن، چرا که خودشون متوجه هستن که کشور رو به رشد و ترقی
داره میره و رونق و ثروت در دسترسه!
رئيس جمهور
حرکتی به دستش داد، طوری که گويی به کودکی سلام میکند.
اين
تصاوير با موسيقیِ سوزناکی هم همراهی میشد که محمد را خشمگين میکرد. مادرش چُرت
میزد. برادران و خواهرش خود را برای رفتن به رختخواب آماده میکردند. ياسين
کارنامه ی مدرسه اش را به او نشان داد، در همه جا يک ترجيع بند تکرار شده بود :
«بچه ای هوشمند، دانش آموزی با استعداد، اما تنبل، برای بهتر شدن ...».
خنديد و
گفت :
-
حوصله م تو کلاس سرمیره ؛
تازه، درس خوندن به چه درد میخوره، خودتو ديدی، تو که مثل ديوونه ها درس
می خوندی، چی شد: از کار خبری نيست، مجبوری گاری بابا را برداری و بری دنبال يک
لقمه نون.
محمد
کوشيد به او اندکی اميد بدهد، اما بسيار دشوار بود، بی عدالتی از سراپای مملکت
می ريزد، نابرابری، توهين و تحقير.
ياسين
برايش تعريف کرد که در راه بازگشت از مدرسه، مردی را ديده که مأموران به جانش
افتاده و کتکش میزدند. مرد فرياد میزد، مردم متوقف میشدند، اما کسی دخالت
نمیکرد.
-
طرف را شناختم، نگهبانِ همان
ساختمانِ شيشه ای بود. میدونی، همون ساختمانِ آن سرِ محل، همانجا که اخراجش
کردند، کسی نمیدونه چرا ؛ اين دفعه، يک مرغ دزديده بود، جالب بود، مرغه هم درست مثلِ
او جيغ میزد و فرياد میکشيد، چون او هم نمیخواست مرغه را ول کنه. خيلی کتک خورد
...
15
صبح زود
محمد، به قصد خريداز خانه بيرون زد. اين بار با دست بازتر ميوه های متنوع تری
انتخاب کرد. در حين خروج از ميدانِ ميوه و تره بار، يکی از رفقای قديمیِ
همدوره اش را ديد. او در شهرداری مشغول به کار شده بود.
-
توی شهرداری، هيچ کاری
نمیکنم. توی يک دفتری هستم با چهارتا کارمند ديگه. بعضی هاشون پرونده ای برای کار
کردن دارند، من نه. حوصله ام حسابی سر میره. الآن شش ماهه، ولی هنوز حقوقی نگرفتم.
با قرض و قوله زندگی میکنم. فکر میکنم فقط ما ليسانسيه ها را استخدام کردند، تا
صدامان را ببرند، اما در اصلش اينها هيچ کاری برای ما ندارند. تو چی، خوبی، اوضاعت
خوبه ؟
-
خودت میبينی.
از هم
خداحافظی کردند. ده دقيقه بعد، هنگامی که محمد سرِ چراغِ قرمز ايستاده و منتظر
بود، در نفر با لباس شخصی از او خواستند گاری اش را کنار زده و بيايد کنارِ
خيابان.
-
چی داشتی با دوستت میگفتی ؟
-
هيچی.
اولين
سيلی غافلگيرش کرد. محمد فرياد زد، و اينبار مشتی توی شکمش دريافت کرد.
-
خفه. حرف بزن ببينم. اسمِ
دوستت چيه ؟
-
اسمشو يادم رفته.
يک سيلیِ
ديگر. عابرين متوقف میشدند. يکی از دو مأمور تهديدکنان، پراکنده شان کرد.
-
بريد ببينم. دزده، اين کارو
برای امنيتِ شماها میکنيم، ول کنيد بگذاريد کارمونو بکنيم.
محمد
فرياد زد :
-
دروغه! من دزد نيستم!
يکی از مأمورين
با ديدنِ اينکه مردم قدمی پيش گذاشته و به سوي شان می آيند، گاریِ محمد را واژگون
کرد و محمد را با خريدهايش، پخش شده روی زمين رها کرد.
مردم
دلداری اش دادند ؛ برای جمع کردنِ ميوه هايش از روی زمين کمک کردند ؛ توت فرنگی ها
ديگر به درد نمیخورد ؛ مردم صدايشان درآمده بود :
-
حالِ آدم را به هم میزنند!
خجالت هم نمیکشند! مزاحمِ يک فروشنده ی بيچاره میشند...
-
رفتارشون مثلِ آدم های توی
فيلم های مافيائيه ... درصدِ خودشونو میخوان، کثافتا!
-
چنان نماند و چنين نيز هم
نخواهد ماند! بالاخره يک روزی، حقيقتِ خدا آشکار میشه.
-
خدا هم با پولداراست !
بحث و
مجادله درگرفت.
-
بی دين ! کافر ! خدا با همه
است ! خدا همه جا حاضره.
مردم از
سر همبستگی تصميم گرفتند ميوه هايش را بخرند. او هم سبدهای توت فرنگی را مجانی به
آنها داد.
ديگر
تمايلی به کار کردن نداشت، دلش را زده بود.
به خانه
برگشت، گاری را در گوشه ای گذاشت و تصميم گرفت از فرصتِ خانه نبودنِ برادرانش
استفاده کند، بخوابد و کمی انرژی بگيرد.
در خواب
رويايی ديد. پدرش، در لباسی سراپا سفيد، او را فرامیخواند تا به او بپيوندد. او
حرف میزد، اما محمد چيزی نمی شنيد. هيچ تمايلی برای پيوستن به مُرده نداشت.
ناگهان مادرش ظاهر شد و به او گفت :
-
به آنچه ازت میخواد توجه نکن؛
الآن پيشِ خداست، شايد تو بهشت.
صبح ناخشنود
و عصبی از خواب بيدار شد، بس که رويايش واقعی و ملموس بود.
16
ديگر
لازم بود که او و زينب هر کدام يک تلفن موبايل داشته باشند. محمد دوتا تلفن دستِ
دو از بازارچه ی مردمی خريد. موبايل عادی. خط تلفن هم برايش نگرفت، تنها کارتِ
قابلِ شارژ، از آن نوعی که حتی اگر اعتباری هم در کارت نمانده باشد، همچنان بتواند
به تلفن پاسخ دهد.
تصميم
گرفت که پيشخوانِ گاری اش را سر و سامانی بدهد. در گوشه ی گاری يک آب پرتقال گيریِ
دستی کار گذاشت، تا آبميوه هم بگيرد. در گوشه ی ديگر هم تنوع ميوه هايش را کمی
افزايش داد. همچنين لوحی با قيمتها نوشته شده بر آن، نيز آويزان کرد. و برای
قشنگ تر کردنِ پيشخوانش، عکسی از ام کلثوم خواننده هم آويخت. حتی يک مگس کش هم
خريد.
چون
همه ی جاهای خوب پيشاپيش توسط آنها که با پليس کنار می آمدند گرفته شده بود، برای
فروش محکوم به دوره گشتن بود. اما آن روز صبح تصميم گرفت باز هم سری به دور و بر
همان بيمارستان بزند؛ در آنجا فروش بدی نداشت.
چيزی
نگذشته بود که دو مأمور سر رسيدند و شروع کردند به گشتنِ دورِ او و بساط اش.
-
ام کلثوم! از صداش خوشت میآد؟
ما هم همينطور. ولی چرا عکس يک خوانندهی پير را که خيلی وقته مرده گذاشتی و عکس
رئيس جمهور محبوبِ مون را نگذاشتی ؟ خدا عمر و عزتش را زياد کنه!
-
بهش فکر نکرده بودم. اگر شما
بگيد، عکس ام کلثوم را برمیدارم.
-
نه، بگذار باشه، بالاش يک عکس
قشنگ از رئيس جمهورمون را هم بگذار، بزرگتر از عکس امکلثوم، ها. باشه ؟
-
باشه.
مأموران
رفتند. هنوز عرق سرد روی تنش بود. از اين مزاحمت های هر روزه ديگر جان به لب شده
بود. به زينب زنگ زد، و داستان را برايش تعريف کرد.
-
دارند بهت فشار میآرند، تا
کوتاه بيای. يک مشت کثافتاند. تا مغز استخوان فاسدند. برای مقاومتت بِهِت افتخار
میکنم.
-
مگه انتخاب ديگه ای دارم ؟
-
خُب، امشب همديگه را میبينيم
؟
-
باشه، تا شب.
روزنامه ای
قديمی با پرتره ای يک صفحه ای از رئيس جمهور پيدا کرد، و کوشيد رویِ پيشخوانش
آويزان کند. اما هربار صفحه می افتاد. صفحه ی روزنامه را تا کرد و زيرِ يکی از صندوق ها
جا داد. هر موقع دوباره از او عکس رئيس جمهور خواستند، درش میآورد.
17
درست موقعی
که محمد در خيابانی پر رفت و آمد انتظار مشتری می کشيد، روزنامه فروشی کنارش توقف
کرد و روزنامه ای عربی را به سويش گرفت. در صفحه ی اول با تيتر درشت نوشته بود:
«رسوايی : يکی از نمايندگانِ اکثريتِ پارلمانی، جوانانِ تحصيلکرده و بيکار را
قربانیِ کلاهبرداریِ مالی کرده است؛ او آنها را مجبور به پر کردنِ انواعِ
پرسشنامه ها و مدارک میکرده، با اين توجيه که دنبال آمادهسازیِ پرونده ی
مهاجرت آنان به کاناداست؛ هر پرونده از قرارِ 500 ريال ؛ شمارِ قربانيان 525 نفر ؛
نماينده ی مذکور مورد بازخواست قرار نگرفته است.»
محمد در
جريانِ اين کلاهبرداری بود، کلاهبرداری ای که خودِ او هم چيزی نمانده بود
قربانیاش شود: او نتوانسته بود مبلغِ درخواستی برای «تشکيل پرونده» را تهيه کند.
روزنامه فروش
به او گفت :
-
میبينی، همه چيزو میشه نوشت،
به همه چيز میشه اعتراض کرد، اما هيچ نتيجه ای نداره. مرتيکه ی آشغال همچنان
نماينده ی مجلسه ؛ طرف يک پولِ گنده را بالا کشيده و دادگستری هم هيچ کاری باهاش
نداره.
-
میدونی، من که اگر يک روزی
بشنوم يکی از آنهايی که اين بابا سرش را کلاه گذاشته، زده و شاهرگش رو بريده،
اصلاً تعجب نمیکنم. آخرش همينه، بالاخره خودمون که میتونيم حقِ خودمون را
بگيريم.
ولولهای
در خيابان به راه افتاد، که نشان از ترس و نگرانی داشت.
متوجه شد
که احتمالاً حمله ی پليس است و الآن است که همه را دستگير کنند؛ با همه ی توان
شروع به هل دادنِ گاری اش کرد و در کوچه ای پنهان شد. گربه ها بر سرِ محتوياتِ يک
سطلِ زباله ی سرنگون شده، در حال جنگ و جدال بودند ؛ بچه های محل با تفنگ های
پلاستيکی بازی و سر به دنبالِ يکديگر می گذاشتند.
نفسی
عميق فرو داد، چمباتمه زد و سرش را ميانِ دست هايش گرفت ؛ اشتياقی وجودش را پر
کرده بود که زيرِ همه چيز بزند و تمامش کند، مرگ يک بار، شيون يک بار. اما به
مادرش فکر کرد، چهره ی زينب در نظرش آمد، برادرانش، خواهرانش... از جا برخاست و
قدم به خيابانِ اصلی گذاشت.
18
حدود يک
ماهی می شد که محمد به رغم همه ی مزاحمتها و تله هايی که با آنها مصادف میشد، هنوز
قادر به کار کردن بود. آن روز صبح، اما از همان ابتدا دلش شور میزد. تا گاری اش
را بيرون آورد، يکی از چرخهايش زد بيرون. نفهميد که اين اتفاق از سر تصادف رخ
داده، يا حاصلِ يک خرابکاریِ عمدی بوده است. چون با همسايه ها حرفش شده بود؛ آنها
او را برای انتقاداتی که به رژيم میکرد، سرزنش کرده بودند. يک روز، شوهرِ طرف به
او گفته بود :
-
اگر همينطوری ادامه بدی و از
دولت بد بگی، برامون دردسر درست میکنی ؛ چته که همه چيز را تحقير میکنی؟ چيه،
میخوای که همه پولدار باشند ؟ نکنه، کمونيستی، ها ؟ بهتره خودته که جلوی زبونتو
بگيری، چرا که توی اين مملکت، موقعی که پليس يکی را میگيره، ديگه معلوم نيست، طرف
با چه حال و احوالی از اون تو درمیآد.
-
میبينی، خودت هم داری از دولت
انتقاد میکنی.
-
نه، من دارم ديده هام را برات
میگم ؛ من خوبم، زندگی هم بِهِم خوش میگذره.
و به
صدای بلند شروع به فرياد زدن کرد :
-
زنده باد رئيس جمهور، زنده باد
همسر رئيس جمهور...
کوشيد
چرخِ گاری اش را تعمير کند. بچه ها دورش را گرفته بودند. همه میخواستند کمک
کنند. گاری به سرعت درست شد و به راه افتاد.
در اولين
چهارراه، مأمور پليسی متوقفش کرد.
-
کجا با اين عجله ؟
-
دارم میرم سرِ کار.
-
اجازه ی کار ؟
-
خودتم میدونی که همچين چيزی
وجود نداره.
-
بله، میدونم، اما میتونه به
شکلهای ديگهای وجود داشته باشه.
محمد
وانمود کرد چيزی نفهميده.
مأمور :
-
باشه، ميلِ خودته، اينطوری
برات خيلی گرونتر از اينا تموم میشه... بعداً میبينمت.
محمد
بی آن که به پشت سر نگاهی بيندازد، رفت. در مسير به گروهی برخورد که جنازه ای را
به قصد دفن حمل میکردند. عجيب بود، که جمعيت خيلی زيادی جنازه را همراهی میکرد و
برخی هم پرچم تونس را حمل میکردند.
محمد
پرسيد، چه کسی را دارند برای دفن کردن میبرند :
-
يک بدبختی، مثل تو و من.
کسی
نمیداند در چه شرايطی. اما طرف هفته ی پيش برای يک موضوع مربوط به اينترنت دستگير
شده ؛ بعدش ديروز پدر و مادرش جنازه اش را پيدا کردند ؛ جنازه را گذاشته بودند،
جلوی در خانه شان.
-
يعنی پليس کشتدش؟
مرد با
صدايی آهسته پاسخ داد :
-
خُب معلومه، اما مدرکی نيست.
خيلی آدم آقايی بود، تویِ يک کافه کار میکرد، بعدش شبها هم اينترنت بازی میکرد.
محمد
همچنان با هل دادنِ گاری اش، جمعِ تشييع کنندگان را همراهی کرد. ديد که پليسهای
لباس شخصی از تشييع کنندگان عکس میگيرند.
بعد از
به خاک سپردنِ جوان، آنجا را به سمتِ ميدانِ ميوه و تره بار ترک کرد.
19
خيلی خشن
بود. حتی فرصت نکرد از جا برخيزد. دو مأمور پليس يونيفورم پوش، يکی شان زن، روی
زمين پرتش کردند و به جانِ گاریاش افتادند:
-
مصادره شد !
-
بله، حق نداری مخفيانه چيز
بفروشی، اجازه ی کار نداری، ثبت نکردی، ماليات پرداخت نمیکنی، داری از دولت و
بيتالمال میدزدی، ديگه تمومه، گاريت مصادره شد.
پليس زن
:
-
حالا برو گورتو گم کن. يک نامه
دريافت میکنی که بيای دادگاه. يالا، برو ببينم!
محمد
هنوز روی زمين افتاده بود و آن يکی مأمور هنوز داشت با لگد میزدش.
رهگذران
متوقف میشدند. برخی اعتراض میکردند. و مأمورين تهديدشان میکردند. جيپی سر رسيد.
مأموری با درجه ی بالاتر از آن پياده شد؛ شرايط برايش توضيح داده شد؛ دوباره سوار جيپ اش
شد و رفت.
بعد يک
وانتِ پليس سر رسيد و توقف کرد. تعداد ديگری پليس از آن پياده شدند و ميوه های
ريخته از گاری را جمع کردند. يکی از آنها در حينِ جمع کردن، سيبی برداشت و گاز
زد.
محمد،
مستاصل، ساکت و حيران بود، سپس فرار کرد.
توی
خيابانها سرگردان، حيران از اتفاقی که چند لحظه پيش افتاده بود، توان فکر کردن نداشت.
بدونِ آنکه خودش متوجه باشد، قدم هايش او را به سوی شهرداری میبرد. آنجا تقاضا
کرد که با شهردار صحبت کند. نگهبانِ جلویِ در انگشتِ نشانه اش را روی گيجگاهش
چرخاند، تا به او بفهماند که زده به سرش :
-
فکر کردی میری همينطوری
شهردار رو میبينی ؟
-
چرا نه؟ بايد باهاش حرف بزنم.
-
تو کی هستی که میخوای باهاش
حرف بزنی ؟ پولداری ؟ آدمِ مهمی هستی ؟ برو بابا بذار راحت چایمو بخورم.
محمد
ماند و پافشاری کرد.
-
خُب، معاونش...
-
همه شون رفتند بيرون، استاندار
يک مسجد جديد افتتاح میکنه.
-
فردا چی ؟
-
اگر از من می شنوی، ول کن...
-
باشه، ولی اولش بايد بِهت بگم،
واسه چی میخوام با شهردار حرف بزنم.
-
واسه چی ؟
-
پليس وسيله ی کارم رو مصادره
کرده، گاری ای رو که برای فروش ميوه ازش استفاده میکنم. اين گاری وسيله ی نان
درآوردنِ منه.
-
تو فکر میکنی، شهردار خودشو
با پليس طرف میکنه، واسه خاطرِ تو ؟
-
نه، واسه خاطر حق و عدالت.
-
تو يکی خيلی حالت خوبه ها ! از
کجا آمدی تو؟
در حالی
که صدايش را کمی آهسته تر کرده بود، ادامه داد:
-
کجایِ اين مملکت حق و عدالت
ديدی ؟
سپس رفت
و دوری حول و حوش ساختمان زد و چند دقيقه بعد مسلح به چماقی برگشت.
-
گورتو گم کن ! وگرنه میزنم دک
و پوزتو حال می آرم.
محمد
ديگر اصراری به ماندن نکرد.
20
عصر به
ديدار زينب رفت. او پيشنهاد کرد برای ديدارِ شهردار همراهی اش کند.
زينب ايده ی
ديگری داشت :
-
خُب، نظرت چيه مستقيم بريم
سراغِ رئيس پليس ؟
-
چرا که نه ؟
با هم
به اداره ی پليس مرکزی رفتند.
هيچ کدام
از مأموران در جريانِ ماوقع نبودند. اول زينب به حرف آمد.
-
خُب اگر کسی خبر نداره، ما
برای دزدی شکايت داريم!
مأمور با
لبخندی زننده گفت :
-
تو از پليس شکايت داری ؟ فکر
کردی کجايی، سوئد؟
-
ما فقط میخواهيم وسيله ی نان
درآوردنمان را پس بگيريم.
-
میفهمم. شناسنامه هاتون را
بديد ازشون فتوکپی بگيرم، خبری که بشه باهاتون تماس میگيريم.
زينب
اعتماد نکرد؛ نپذيرفت و بازوی محمد را کشيد و رفتند.
مدتی
طولانی توی خيابان ها راه رفتند. دستِ يکديگر، و گاه کمرِ هم را گرفته بودند.
اتومبيلی
در کنارشان توقف کرد.
مأمورين
پليس در لباس شخصی :
-
مدارک.
-
اِهه، زن و شوهر هم که نيستيد.
اين موقع شب اينطوری توی خيابونای خلوت راه رفتن، غيرقانونيه.
زينب
زرنگی کرد و به مأمور التماس کرد که آبرو ريزی نکند.
-
بابام خيلی عصبانی و خشنه.
خواهش میکنم، ولمون کنيد، داشتيم میرفتيم خونه مون، ما که کار بدی نمیکرديم.
-
باشه، راه بيفتيد، واسه اين
دفعه عيبی نداره.
هر کدام
به خانه ی خود برگشتند.
محمد شبی
بیقرار و دشوار گذراند؛ آنچه را که گذشته بود برای مادرش نگفت، پدرش میگفت
اضطراب و ناراحتی قند خونش را بالا میبرد.
21
صبح زود،
دست و رويش را شست. برای نخستين بار پس از مرگِ پدرش، تصميم گرفت نماز بخواند. لباس اش
را عوض کرد، و لباسی سراپا سفيد پوشيد. مادرش هنوز خواب بود، به او نزديک شد و
بی آن که بيدارش کند، پيشانی اش را بوسيد. نگاهی به خواهران و برادرانش انداخت.
دوان از خانه خارج شد. موتور گازیِ قديمیِ برادرش را برداشت، در پمپِ بنزين متوقف
شد و بطریِ پلاستيکیِ خالیِ آب را که به همراه داشت، پر از بنزين کرد. بطری را در
ساکِ کوچکی گذاشت و به سوی شهرداری به راه افتاد.
در آنجا،
تقاضای ديدار با يکی از مسئولين را کرد.
هيچکسی
حاضر به پذيرش اش نشد.
به همان
جايی برگشت که دو مأمور گاری اش را مصادره کرده بودند.
همانجا
بودند، گاری هم در گوشه ای، خالی.
محمد خود
را معرفی و تقاضا کرد که گاريش را پس بگيرد.
مأمور
سيلی محکمی به او زد و شروع به فحاشی کرد :
-
بگير، موش کثيف، برو گمشو پيش
از اينکه شکمتو جِر بدم، يالا، هِرّی !
محمد
حرکتی کرد و کوشيد از خود دفاع کند. اين بار نوبتِ زنِ مأمور بود که پس از سيلیِ
محکمی به صورتش، تف تویِ چهره اش بياندازد:
-
کثافت، صبحانه مون را خراب
کرد، بی ادب، بی پدر مادر...
محمد در
خود فرو رفته بود. ديگر حرف نمیزد، تکان نمیخورد، چهره اش از حرکت افتاده بود، چشمان اش
سرخ، آرواره اش قفل، چيزی میرفت که منفجر شود، دو سه دقيقه ای در همين وضعيت
ماند، لحظاتی که بی نهايتی به نظر میآمد.
مأمور
مرد :
-
يالا، گورتو گم کن، ديگه چشمت
به اين گاری نمیافته. تموم شد، به ما بی احترامی کردی. اينم تویِ اين مملکت
ماليات داره.
دهانش
خشک شده بود، آبِ دهانش طعمی تلخ گرفته بود. به دشواری نفس میکشيد. به خود گفت :
-
اگر اسلحهای می داشتم، خشابم
را رویِ اين دوتا کثافت خالی میکردم. اسلحه ای ندارم، اما هنوز تنم هست، زندگيم،
اين زندگیِ گُهي، اسلحه م همينه...
22
از آنجا
دور شد. موتور گازی اش را سوار شد و به سمتِ شهرداری به راه افتاد.
وقتی
رسيد، موتور را به ميله ای بست، و از نو تقاضا کرد که شهردار يا يکی از معاونين اش
را ببيند. نگهبان ايندفعه بيش از پيش عصبی و پرخاشجو بود.
محمد به بطریِ بنزينِ
توی ساکش فکر کرد، لباسِ سفيدش را مرتب کرد و دور ميدان قدمی زد. کسی توجهی به او
نداشت.
يک صبحِ
آفتابیِ ماهِ دسامبر بود. 17 دسامبر. توی سرش پر از تصاوير مغشوش بود : مادرِ
بستری اش، پدرش توی تابوت، خودش در دانشکده ی ادبيات، زينب با لبخندی به لب، زينب
خشمگين، زينب در حالی که التماس اش میکرد کاری نکند، مادرش که از جا برخاسته و
صدايش میکند؛ چهره ی زنی که به صورتش سيلی زد؛ که از نو سيلی اش میزد؛ پيکرش خم
شده به جلو، طوریکه گويی خود را در تسليم جلاد میکند ؛ آسمانِ آبی ؛ درختی عظيم
که در سايهاش نشسته ؛ خودش در ميانِ بازوانِ زينب، نشسته زيرِ درخت؛ خودش در هيئتِ
بچه ای شتابان، برای اينکه دير به مدرسه نرسد؛ معلمِ زبانِ فرانسه اش که از او
تعريف میکند؛ امتحاناتِ دانشکده ؛ برگهی ليسانس اش که به پدر و مادرش نشان
میداد؛ ليسانسِ قاب گرفته و آويزان به پلاکاردی که رويش نوشته «بيکار»؛ ليسانسی
که تویِ کاسه ی دستشويیِ خانه آتش زد؛ از نو صحنه ی به خاک سپردنِ پدر ؛ فرياد و
هياهو، پرنده ها، رئيس جمهور و همسرش با عينکهای بزرگ و سياه؛ زنی که به صورتش
سيلی زد؛ آن ديگری که فحش اش داد ... دسته ای پرستو در آسمان؛ اسپارتاکوس ؛ فشاری
آب ؛ مادر و دو خواهرش که توی صف ايستاده اند تا آب بردارند؛ از نو مأمورانِ پليسی
که هجوم میآورند و آزارشان میکنند؛ فحش ؛ مشت و لگد ؛ باز هم فحش ؛ مشت و لگد...
برای
آخرين بار تقاضا کرد که شهردار را ببيند. ردش کردند و فحش اش دادند. نگهبان با
چماقش هل اش داد و به زمين افتاد. محمد در سکوت از جا برخاست. رفت و درست جلویِ
درِ بزرگ ورودیِ شهرداری ايستاد، بطریِ بنزين را از ساک اش خارج کرد، سر تا پایِ
خود را به بنزين آغشتهکرد، تا بطری خالی شد. سپس، فندکِ بيکِ قرمزش را روشن کرد،
لحظه ای به شعله خيره شد و به لباس اش گيراند.
شعله
فوری زبانه کشيد. چند دقيقه. جمعيت هر يک به سويی دويدند. نگهبانِ شهرداری نعره
میزد. میکوشيد آتش را با کت اش مهار کند. محمد به مشعلی بدل شده بود. وقتی
آمبولانس رسيد، آتش خاموش شده بود، اما محمد هيچ شباهتی به موجودی انسانی نداشت.
چيزی شبيه گوسفند بريان شده، سراپا سياه.
نگهبان زار
میزد :
-
همه اش تقصير منه، میبايست
کمک اش میکردم...
23
محمد در
بيمارستان است. سراسر پيکرش باندپيچی شده. مثلِ جنازه ای کفن پيچ شده. در کُماست.
جنب وجوش در راهروها. پزشکان با روپوشهای سفيد و پرستاران همه شتابان به سویِ
راهرويی که به اتاق محمد میرسد، در حرکت اند. رئيس جمهور اينجاست ؛ رئيس جمهور
آمده تا پيگيرِ اوضاعِ محمد شود. رئيس جمهور راضی و خوشحال نيست. او در مورد
شهرداری که حاضر به پذيرشِ محمد نشده، اطلاعات میگيرد. دستور میدهد تا اخراجش
کنند. رئيس جمهور خشمناک است. شنيده که مطبوعاتِ بين المللی در رابطه با اين
رخداد سخن میگويند.
رئيس جمهور
در حالی که لشکری پزشک به دنبالش در حرکت اند وارد اتاق میشود.
صحنه هايی
مبتذل و مضحک.
سراسرِ
کشور سر به شورش برداشته. زينب، که موهايش را بسته، در رأسِ تظاهرات قرار میگيرد.
فرياد میزند، نعره میکشد، مشتهايش را گره میکند.
محمد
روزِ 4 ژانويه ی 2011 میميرد.
تظاهرات
در سراسر کشور با شعارِ : «ما همه محمديم».
رئيس جمهور
کشور را همچون يک دزد جبون ترک میکند. هواپيمايش در شبی پرستاره، در آسمان از
نظرها ناپديد میشود.
24
تظاهرات
در سراسر کشور.
تصويرِ
محمد، قربانی و سمبل.
شبکه های
تلويزيونی سراسر جهان، به کشور آمده اند و به ديدار خانواده اش میروند.
حتی يک
تهيه کننده ی سينما به ديدارشان میآيد. پاکتی به مادرِ عزادار میدهد و به او
میگويد :
-
لطفاً اين کمک را بپذيريد ؛
چيزی نيست، اما سرنوشت اينه، بیرحم و ناروا..
خم
میشود و در گوشِ پيرزنِ گريان زمزمه میکند :
-
بخصوص، با هيچکس صحبت نکنيد ؛
هيچ مصاحبه ای با روزنامه نگاران نکنيد ؛ من کمکتون میکنم ؛ من داستانِ محمد را
تعريف میکنم، بايد مردمِ همه ی دنيا بدونند چه اتفاقی افتاده ؛ محمد يک قهرمانه،
يک قربانی و شهيد. قبوله؟ با من، و فقط با منه که شما حرف میزنيد. خوب حالا ديگه
من میرم، در ضمن اگر به هر چيزی نياز داشتيد، اين کارتِ منه، اينم يک شماره ی
موبايله، هر کاری داشتيد بِهِم زنگ بزنيد.
مادر سر
در نمی آورد که اين فرد چه میگويد. اما دو دخترش، خوب متوجه شدند :
-
اين يارو داره مرگ برادرمون رو
میخره تا جيبِ خودشو پر کنه ! شرم آوره، بسيار شرم آوره! داستانِ محمد به هيچ کسی
تعلق نداره؛ داستانِ يک آدمِ عاديه، از آنهايی که ميليونها نمونه شون هست، که بس
که زيرِپاها له شده اند، تحقير شدهاند، همه چيز در زندگی ازشون دريغ شده، حالا آخرش
شده اند جرقه ای که جهان را به آتش کشيده. هيچکسی هرگز نمیتونه مرگ اش رو ازش
بدزده.
[1] - Microcredit